عاشورا افتاده بود اول تابستان. سیبهای بهاری تازه قرمز شده بودند. عَلَم مسجد را طبق روال هر سال شب اول محرم بیرون آوردند و به درخت توت وسط حیاط مسجد تکیه دادند. علم تا چهلم همانجا تکیه بر درخت میماند و فقط روزهای تاسوعا و عاشورا آن را همراه دستههای سینهزنی تا قبرستان روستا میبردند. از هر طرف مسجد رد میشدیم علم نمایان بود. زنها با دیدن علم صلوات میفرستادند و یا حسین میگفتند. علم شاخهی قطور پنج شش متری دراز درخت سپیدار بود که لباس بلند مشکی، شبیه آستین لباس یک آدم خیلی خیلی بزرگ، تنش کرده بودند. چند تیغه هم داشت که مثل شمشیر تیز بود. ما بچهها روی آن تیغهها سیبها را فرو میکردیم. هر کس توی خانه بیماری داشت از آن سیبهای روی علم میکَند و به بیمارش میخوراند تا شفا پیدا کند. کمی پایینتر از تیغهها روسریهای نذری را میبستند. هر کس حاجتش برآورده میشد نذر میکرد برای علم روسری بخرد و سال بعد آن را به علم آویزان کند. ظهر تاسوعا و عاشورا بعد از مراسم حسن و حسین و بعد از نهار علم از مسجد راه میافتاد توی ده.
علم مسجد پایین روستا را هر سال بابا برمیداشت. قبلش به بابا میسپردیم وقتی نزدیک مسجد بالا کنار خانهی دوطبقه رسید، علم را نگه دارد تا ما از پشتبام آن خانه سیبها را به تیغهی علم بزنیم. وظیفهی هرسالهمان بود. از روی پشتبام پلکانی چند خانه رد میشدیم تا به آن خانه و علم برسیم.
یک سال عاشورا علم از مسجد بیرون آمد و من و خواهرم توی خانهمان دنبال سیبهایی که قایم کرده بودیم میگشتیم. سیبی پیدا نکردیم. مهمان زیاد داشتیم و مادرم همهی سیبها را داده بود مهمانها خورده بودند. جلوی مهمانها شروع کردم به گریه و آبروریزی که چرا همهی سیبها را خوردهاید، حالا من به علم چی بزنم؟ ولی زود اشکهایم را پاک کردم و به خواهرم گفتم «بیا بریم باغ، سیب جمع کنیم برگردیم.» همه گفتند «دیر میشه، نمیرسید.» به حرفشان گوش ندادیم. از روستا تا باغ دویدیم. از شاخههای پایین تندتند سیب چیدیم و سریع برگشتیم.
بابا علم را کنار آن خانهی دوطبقه نگه داشته بود و حرکت نمیکرد. هر چه مردم میگفتند «بهرام حرکت کن، دسته رفت.» چشمش به پشتبام بود و نمیرفت. مدتی که علم را آنجا نگه داشته بود تا ما برسیم، زنها همهی سیبها را کنده بودند. علم سیب نداشت و منتظر بود. هَلِّههَلکنان خودمان را رساندیم. سیبها را به علم زدیم و فرمان حرکت دادیم. از آن بالا به بابا لبخند زدیم، بابا هم به ما لبخند زد و حرکت کرد. علم با روسریهای رنگیرنگی و سیبهای قرمز شبیه طاووسِ در حال پرواز شده بود و به جای اینکه اول دسته باشد، آخر دسته حرکت میکرد.
گریوان دو مسجد دارد. مسجد بالا و مسجد پایین. مسجدهایمان اسم دارند ولی ما به ترکی مسجد بالا را به اسم یوخارکهمچیت و مسجد پایین را به آشاقکهمچیت میشناسیم. مسجد بالا، بالای تپه توی منطقهی قدیمی روستاست و مسجد پایین جایی است که سراشیبی تپه تمام میشود و به زمین صاف میرسد. مسجد پایین مال ماست که توی پایین ده زندگی میکنیم؛ مال پیرزنها و پیرمردهایی که نمیتوانند از سربالایی بالا بروند. مال طایفهی علیاصغر یا به زبان محلی الازغر طایفه است. مسجدهایمان قبل اینکه خرابشان کنند، مناره بزنند و جایش مسجد سیمانی بسازند، سقف شیروانی داشتند. پنجرهها و درهای چوبی سبز داشتند. درخت توتی هم وسط حیاط مسجدها بود که علم را به آن تکیه میدادند و دورتادورش سینه میزدند. صبح روز عاشورا که جارو و آبپاشی میکردند مسجد بوی عطر خاک و توت میگرفت. خانهها بوی چزمه میداد و باغها بوی سیب.
از قدیم صبح تاسوعا و عاشورا در حیاط مسجدهای بالا و پایین مراسم ویژهی سینهزنی برگزار میشود که به آن «حسن حسین» میگویند. مردها به صورت دایره میایستند، درحالیکه با یک دست کمربند بغلدستی خود را گرفتهاند و با دست دیگرشان سینه میزنند. یک گروه خم میشوند، بلند حسن میگویند و گروه بعدی دست به آسمان بلند میکنند، حسین میگویند و میچرخند. صدای حسن حسین که توی روستا میپیچد بقیهی مردم به طرف مسجد راه میافتند. بچگیام توی حیاط مسجد درخت توتی بود که همه دور آن میچرخیدند و حسن حسین میگفتند. نه مداحی خاصی انجام میشد و نه طبل و زنجیر میزدند. فقط یکصدا حسن و حسین میگفتند، مثل زنی که دو فرزندش را با هم از دست داده و فقط صدایشان میزند. وقتی آخرش سید هاشم چیزی میخواند و همه دستهایشان را با هم بالا میبردند و یا حسین میگفتند، اشک آدم سرازیر میشد.
سیدهاشم اول مراسم سینهزنی نوحهای میخواند و میگفت «هر که را عشق حسین بر سر بود عریان شود.» مردها با سید میخواندند و صفها را مرتب میکردند. معنی عریان را مدتها نمیدانستم تا اینکه توی فرهنگ لغت معنیاش را پیدا کردم. رفتم به بابایم گفتم «این هاشمآقا بیتربیتی میخونه. عریان یعنی لخت.» بابا گفت «کاچه حرف نزن. به نوحهی سید ایراد نگیر.» بعد کمی فکر کرد و گفت احتمالاً به خاطر این میگویند که قدیمها مردها پیراهنشان را درمیآوردند و با زیرپوش سینه میزدند.
**
بچههای بازیگوشِ سیاهپوش از پلههای حسینیه بالا میروند و از روی نردهها سُر میخورند. دختربچهها را مادرهایشان با تشر و دعوا میبرند تو. زنها طبقهی دوماند، میروم داخل. انبوهی زن و بچه را میبینم که تنگ هم نشستهاند. مثل یک حراجی بزرگ است. همهی دوستهای ابتدایی تا دبیرستان و اقوام دور و نزدیک را میتوانم اینجا پیدا کنم. دوست اول ابتداییام، همکلاسی چهارم دبستانم که همیشه تقلب میکرد، آن یکی دوستم که وقتی دوم ابتدایی بودیم ساعت اول سیبهایمان را بردیم روی میز معلممان گذاشتیم و ساعت بعد دلمان سیب خواست. معلم که رفت دفتر، یواشکی رفتیم برداشتیمشان و خوردیم. همهشان هستند.
دوستان سابقم به میانسالی رسیدهاند. بچههایشان بزرگ شدهاند. دخترشان را شوهر دادهاند. همیشه دیدن دوستان قدیمی بعد از مدتی طولانی به آدم تلنگر گذر عمر را میزند. به سختی جا پیدا میکنم و خودم را میتپانم لای زنها. زن کناریام به کناریاش میگوید «اِشتد دم ار ایدنگ. شنیدهم شوهر کردی.»
«هه چاقله داغلُدلن، منم یکه قالوم، بیر بازنشسته نِه آلدم. آره بچهها رفتند، منم تنها موندم و با یه بازنشسته ازدواج کردم.»
«هه یاخشه ایش ادنگ، میه نم اولی. سن نن قوجله تام اَر ادیلن. سن هنز اله یاشم اولمددنگ. ها کار خوبی کردی، مگه چی میشه؟ از تو پیرتر ازدواج میکنن. تو که هنوز به پنجاه نرسیدی. یاخشیِ؟ سنه یتشی؟ خوبه؟ بهت میرسه؟»
«هه بیر ییر آیمه ورده، دورسنده اونه دِر سانه بهی قوزه بارده. یه زمین به اسمم زده، دورش چهارده تا درخت گردوی بزرگ داره.»
«ایزِ باشِنه َال مَل چَک، روشخند اِد، بلکم سنه یتشسن. نوازشش کن، بلکه بهت برسه.»
«هه شِه ایشه ایم، اول دفه ار ادیی بو اشیله بیلمیردی نمده، اینکه قوجلدی گره بو ایشله ایی. همین کارو میکنم، بار اول که ازدواج کردیم، این چیزا حالیمون نمیشد .حالا تو پیری این کارا رو میکنیم.»
میخندند و بقیهی حرفها را در گوشی میزنند و متوجه نمیشوم. سروصدای زنها و بچهها زیاد است. طوری که حتی بلندگو هم حریفشان نمیشود. شیخ حسینیه میخواهد سخنرانی کند، خواهش میکند زنها حرف نزنند اما کسی گوش نمیدهد. تهدید میکند «خانمها یه چیزی بهتون میگم که خودتون از خجالت آب شین برین زیر زمین و صداتون در نیاد.»
شیخ چند بار این حرفش را تکرار میکند. زنها باز شروع میکنند به پچپچ در گوش هم، که مثلاً چه میخواهد بگوید؟ حدسها شروع میشود. یکی میگوید «حتمن ایستیه دسن من سزنن رفقم. حتماً میخواد بگه من باهاتون دوستم.»
«یو، کاچه، شیخ که رفق اولمی، حتماً استیه دسن گل یم تام بیریزه صیغه اِیَم ازمچن. نه بابا شیخا که دوست نمیشن حتماً میخواد بگه میآم همهتون رو صیغه میکنم برا خودم.» این را یکی میگوید و بقیه چادرشان را جلوی دهانشان میگیرند و میخندند. بعد از شیخ، نوحهخوان حسینیه با صدای زیبایش میخواهد نوحهخوانیاش را شروع کند. همهمهی زنها و بچهها تمامی ندارد. قبل از نوحهخوانی خطاب به زنها میگوید «گنم منن ایلی دفتر ننه کلثو میزه آچددنیز و اوخینز. باز که زودتر از من دفتر ننهکلثومتون را باز کردین و دارین میخونین.»
گوشهای ساکت نشستهام. دوست دو هزار و پانصد سال قبل از میلاد مسیحم را میبینم. روبوسی میکنیم و میگوید «مریم چه گاو شدی. همینطوری سرت رو میاندازی پایین میآی یه گوشه میشینی. نه سلامی نه علیکی. احوالی هم از کسی نمیپرسی. تو که اینطوری نبودی.» میخندم و از اینکه با صراحت میگوید گاو شدهام خوشم میآید. راستش دیگر خیلی از القاب و عناوینی را که خیلی از زنها دوست دارند دوست ندارم. دوست دارم گاو شوم. دوست دارم سگ، خرس، مرغ و گوسفند شوم. خر شوم و نفهمم. کبک شوم و سرم را زیر برف کنم.
گاو شدنم را امشب دوستم تأیید کرد. خرس شدنم را هم با این خوابهای طولانی خرسی و وزنی که دارم خودم تأیید میکنم. بقیهی حیوانها را دوستان و اقوام باید تأیید کنند. ما با اخلاق و رفتارمان توی گاو، سگ، کبک و گوسفند شدن آدمها تأثیر زیادی داریم. احوالپرسی میکنیم فقط برای اینکه بعدش بپرسیم چرا شوهر نمیکنی، چرا بچهدار نمیشوی، چرا طلاق گرفتی، چرا پیر شدی، چرا نمیمیری؟
منتظریم قیمهها را پخش کنند. سفرهی پلاستیکی مثل ماری سفید لابهلای زنهای سیاهپوش فشفش میکند و پیچ میخورد و جلو میرود. زنها انگار گَوَنهای چاق و سیاهیاند که تنگ هم دور سفره روییدهاند. همانجا سر سفره گون چاق میشوم. همکلاسی دبیرستانم که همنام من است و توی مدرسه همیشه نمرههایمان با هم اشتباه میشد میآید روبهرویم مینشیند.
بعد از بیستودو سال ناگهان میگوید «مریم تو چرا ازدواج نمیکنی؟ دینت کامل نیست میری جهنم. زن و مرد به هم نیاز دارن.» میگویم «ازدواج کردم یه بار، بسه.» میگوید «اون حساب نیست.» میگویم «حسابه. اون دنیا اگه خدا گفت چرا ازدواج نکردی، به قول تو اگه گفت دینت کامل نیست، منم قشقرق به پا میکنم که تو چرا زود ازم گرفتیش.» میگوید «باید دوباره ازدواج میکردی و بچهدار میشدی.» بعد دربارهی دختر خودش حرف میزند که دو سال است مانده پشت کنکور. دوستم هم از دست دختر عصبانی شده و زود شوهرش داده. «البته تو از همهی ما بیثمرتر شدی و بچه نداری. زندگی و عمرت رو هدر دادی.» خواهرم میخواهد ازم دفاع کند «همه چیز که بچه نیست.» به خواهرم اشاره میکنم جوابش را ندهد. ول نمیکند «تو الان برای کی این همه میری سرکار و زحمت میکشی؟ نه بچهای داری نه مکه میری، نه کار خیر میکنی. به نظر من اگه تو خونه بشینی هیچ کار نکنی خیلی بهتره.» انگار راضی نشده چون ادامه میدهد «درس تو از همهی ما بهتر بود ولی بیفایده شد. باز من دو تا دختر دارم. تازه پیر هم شدی اما الان من با دو تا دختر از تو جوونترم.»
کمکم قاشقها و ظرفهای قیمه و پلو را پخش میکنند. ناهارم را زودتر میخورم و بلند میشوم بچهی خواهرم را نگه میدارم تا او ناهارش را بخورد. آن یکی مریم گریوانی را توی شلوغی گم میکنیم تا سال بعد که دوباره همدیگر را میبینیم. تا سال بعد که بدون هیچ تغییری دوباره بپرسد «چرا ازدواج نمیکنی؟ دینت کامل نیستها.»
توی مسجد روستایمان فرش قشنگی دیدم. نسل همهی فرشهای دستبافت که نقشهی ذهنی داشتند، ریشهکن شده و فقط چند تایی توی مسجد هست. روی همان فرش دیانا و مائده نمازبازی میکردند. رو به قبله میایستادند، لبهایشان را تکان میدادند و نماز میخواندند. چادرهای سفید و مشکی کشدارشان را جلوی صورت میکشیدند. رکوع و سجده میرفتند. گاهی هم وسط نماز انگار طلبکاری دنبال طلبش آمده باشد نمازشان را نصفه رها میکردند. همدیگر را هل میدادند که تو برو عقب. تسبیح و مهر همدیگر را برمیداشتند و فرار میکردند. آن پایین سیدهاشم نوحه میخواند. توی سروصدای زنها و بچهها صدایش گم شده بود. مثل هر سال موسی آمد طبقهی بالا و تذکر داد بچهها و از آن مهمتر خودمان را ساکت کنیم.
همهی ماه رمضان و ده روز محرم بچگیمان در مسجد بودیم. از در بیرونمان میانداختند واز پنجره میرفتیم. از پنجره بیرونمان میکردند و از روی دیوار ریختهی طرف کوچهی ما میرفتیم تو. گوهرچین قوشنه اسممان را گذاشته بود «گربههای مسجد.» سبزی خودرو دور و برمان زیاد بود. میرفتیم یمللی سبزی میکندیم و شب میبردیم توی مسجد میخوردیم. زنها چپچپ نگاهمان میکردند. الگویمان حاجی مرجان بود. با بچهها مهربان بود و با یمللی خوردن ما کاری نداشت.
تابوت کهنهای نزدیک مسجد بود؛ شبیه سه نردبان به هم چسبیده. دوم راهنمایی شب سوم محرم با دخترهای همسایه مسابقه گذاشتیم اگر شب کسی تنهایی از کنار آن تابوت رد شود و برود خانه، خیلی شجاع است. من یکی از آنها بودم که میخواستم شجاع باشم. بالاخره تصمیم گرفتم بروم. از جلوی در رشید قوشنه تا خانه دویدم. کفشهایم را رها کردم. جیغ میزدم و واقعاً احساس میکردم آن مردهای که هر شب تصورش کرده بودم از توی تابوت بلند شده و دارد دنبالم میکند. وقتی هراسان رسیدم خانه به مادرم گفتم سگ دنبالم کرده. تبخال زدم. روز بعد رفتند از ملاابراهیم برایم دعا گرفتند. برگهای دود کردند و آن یکی برگه را آب کردند و آبش را توی حلقم ریختند. دعای اصلی را هم توی بالشم گذاشتند.
«بیشتر دخترها اولین عشق را اول دبیرستان تجربه میکنند.» این را من که اول دبیرستان عاشق شدم میگویم و خواهرم که معلم دبیرستان است. «او» را اولین بار وقتی اول دبیرستان بودم توی نانوایی دیدم. پسرهای ابراهیمنانوا را دور خودش جمع کرده بود و با آب و تاب خاطرهای برایشان تعریف میکرد. صدای مهربان و ادبیات خاصی داشت. متفاوت از همهی پسرهای روستا بود. توی راه ذهنم مشغول بود کی است؟ چرا من نمیشناسمش؟
نانهای خودمان را توی سفره گذاشتم و رفتم خانهی مادربزرگم تا مُهر بدهد بروم برایش نان بخرم. گفت نان دارم، نمیخواهم. اصرار کردم. قبول نکرد. داشت اشکم سرازیر میشد که یک مهر نان دو تایی انداخت جلویم و گفت «برو بخر و بیار اینجا کِشته کنم.» تا من مهر را بردارم و بروم همینطور غر میزد «روزای دیگه با زور میره، حالا امروز نمیدونم چی شده.» آن موقع مُهر نان داشتیم، به جای اینکه هر روز پول ببریم، قبلاً پول نانها را پرداخت میکردند و مهر میگرفتند و ما با مهرهای کاغذی نان میگرفتیم. تا رسیدم نانوایی تعطیل شده بود و عشقم رفته بود. برگشتم خانه، با مادربزرگم دعوا کردم که چرا دیر مُهر را داده بهم. بیقرار بودم .دو هفته ذهنم درگیر بود. روز جمعه دوباره دم درِ خانهی همکلاسیام دیدمش. تا شنبه صبر کردم. سر کلاس از همکلاسیام دربارهی پسری که دیروز دم درشان بود پرسیدم. گفت داییاش است. خانهشان شهر است و دو سه روزی برای مهمانی آمده روستا. از آن روز به بعد درس میخواندم تا دانشگاه قبول شوم. چون او دانشجو بود. کتاب میخواندم تا همسطح او شوم. سیب میچیدم برای او. گلیم میبافتم برای او. موهایم را با آلبالو و برگ گردو تزئین میکردم برای او. خانهی همکلاسیام میرفتم به هوای خبری از او. برای همکلاسیام انشا مینوشتم و توی درسها کمکش میکردم به خاطر او.
ما پول توجیبی نداشتیم. باید خودمان کار میکردیم و یا مسئولیتی قبول میکردیم تا پولی بهمان بدهند. میتوانستیم آلبالوها را برای خودمان جمع کنیم، کفشهای کهنه را بفروشیم و پولش را برداریم. تهماندهی لوبیا و نخود خرمنگاه مال ما بود. قالی و گلیم میبافتیم. گاهی هم خانهی مادربزرگم را جارو میزدم و بیست تومان بهم میداد. نعلبکیهای دورطلایی با طرح لیلی و مجنون مغازهی رمضانحراجی چشمم را گرفته بود. کفشهای کهنه را جمع کردم بردم به او فروختم و نعلبکیها را خریدم. یکی برای او و یکی برای خودم. خودمان را در حال چای خوردن تصور میکردم. با پول آلبالوهایی که فروخته بودم، کتاب لیلی و مجنون را خریدم. چند بار خواندمش. یک بار با لیلی و یک بار با مجنون همذاتپنداری میکردم .
تاسوعا و عاشورای هر سال فرصت خوبی بود تا دخترها پسرهایی را که دوست داشتند سیر ببینند. میرفتیم سر مزار مردهها. قبرستان روستا بالای تپه بود و منظرهی زیبایی داشت. دستههای سینهزنی را از آن بالا تماشا میکردیم. اگر رد چشمهای هر دختری را از اول تا آخر سینهزنی میگرفتی میفهمیدی چه کسی را دوست دارد. فهمیده بودم او توی دستهی سینهزنی تاسوعا نیست و روز عاشورا با هیئت گریوانیهای مقیم بجنورد میآید. از تاسوعا تا ظهر عاشورا هزار سال بر من میگذشت.
صبح روز عاشورا با صدای جلزوولز چُزمهها که توی روغن افتاده بودند، بیدار میشدیم. مادرم چزمهها را توی یک دوری مسی میگذاشت و میگفت ببرید برای ملاهای روستا. آن سال سهم من از ملاها، عبدالعلی خیاط و سیدهاشم بود. مادربزرگم همراه چزمهها بیست تومان پول هم داد و گفت به ملا بدهم تا برای پدر و مادرش قرآن بخواند. از کنار مزرعهی گندم که تا حیاط بیدیوار خانهمان آمده بود، رد شدم. از حمام عمومی گذشتم. نبش ایستگاه خانهی عبدالعلی خیاط بود. ما شش بچه بودیم که پشت در سبز خانهی مُلا عبدالعلی صف کشیده بودیم. سروناز بیبی، زن ملا، ما را از ایوان دید و آمد در را باز کرد. همگی از پلهها بالا رفتیم. به صف چزمهها را تحویل دادیم و بشقابها را پس گرفتیم.
توی روستایمان به روز عاشورا قتلینگگینه میگفتند. این روز هیچ کس هیچ کاری نمیکرد. مادربزرگم میگفت تا ظهر روز قتل نباید خانه را جارو بزنی، شاید ناغافل مورچهای و حشرهای لای فرش باشد و ناخواسته کشته شود. عبدالعلی خیاط هم آن روز خیاطی نمیکرد. سجادهاش را توی اتاق پهن کرده بود و داشت با صدای بلند قرآن میخواند. حتی وقتی از پلهها پایین آمدم و سرم را به شیشهی دکان خیاطی که طبقهی پایین خانهاش بود، چسباندم، صدایش میآمد.
تا سرم را به شیشه چسباندم، سرزنشها شروع شد. کت و شلوارهای آویزان طوری نگاهم میکردند که انگار الان از جالباسی میپرند پایین، میروند قضیه را به ملا و مادربزرگم میگویند. درخت صنوبر کنار دکان که نور خورشید را قلچقلچ کرده و روی زمین پاشیده بود هم بد نگاهم میکرد. دوری را بالای سرم نگه داشته بودم تا مرا نبیند و از عذاب وجدان در امان باشم. صورتم را به شیشهی مغازهی سلمانی گلمحمد که آن طرف کوچه بود چسباندم. فقط ماشین سلمانی با من موافق بود و میگفت خوب کردی بیست تومان را برای خودت برداشتی. خیالم کمی راحت شد. به طرف خانه راه افتادم. به گندمزار که رسیدم، خوشهخوشهاش شروع کردند «مریم اشتباه کردی پول رو برای خودت برداشتی، اون دنیا میری جهنم.» سریع برگشتم. بیست تومان را دادم و گفتم این را هم مادربزرگم داده گفته قرآن بخوانید. از آنجا که خلاص شدم، نوبت سیدهاشم بود. با یکی از بچههای همسایه با هم چزمه و پول بردیم. او توی راه یکی از چزمهها را خورد و نصف پولی را که پدرش برای ملا فرستاده بود برای خودش برداشت. صبح روز بعد رفت از مغازهی سیدهاشم تیتاپ و آدامس خرید. سیدهاشم نمیدانست آن پول قرآنخوانی خودش است.
مدتی پیش دختر همسایهمان را دیدم و یاد بچگیمان افتادیم. میخندید و میگفت «مریم تکلیف اون چزمهها و پول ملاها که خوردیم چی میشه؟» بعد شروع کرد به تعریف داستانهای بیانتهای چزمهخوری و پول ملاخوریاش. او یک چُزمهخور و پول ملاخور حرفهای بود.
**
محرم بچگیهای ما بیشتر در هوای گرم اوایل تابستان و اواخر بهار گذشت. زمانی که بخشی از اهالی روستا کوچ میکردند و میرفتند توی چادر و خانهای که در باغ یا گوشهی زمین کشاورزیشان ساخته بودند، زندگی می کردند. دم غروب گروهگروه پیاده، سوار بر الاغ یا با تراکتور از باغ میآمدند، در مراسم شرکت میکردند و دوباره آخر شب برمیگشتند باغهایشان. هنوز هم تصویر تراکتور موسی جلوی چشمم است که آخر شب آن را جلوی مسجد پارک میکرد. تراکتور پر از زن و مرد و بچه، پر از الازغر طایفه میشد که دست هم را میگرفتند و از لاستیک تراکتور بالا میرفتند و سوار میشدند. زنها یکی در میان کاسهی هلیم دستشان بود و کاسه را برای کسی میبردند که مانده بود توی باغ و از گوسفندهایشان نگهداری میکرد. آنها سوار بر تراکتور توی تاریکی محو میشدند و همهمهشان دور و دورتر میشد. آنوقتها من همیشه دلم میخواست ما هم باغکوچ بودیم.
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور