

![]()
به گزارش گروه رسانهای شرق،
[آقاى جاوید حسن]، سفیر پاکستان برای خداحافظی آمد. از کشتار شیعیان در پاکستان و بدترشدن وضع [قاچاق] موادمخدر در افغانستان و پاکستان انتقاد کردم و خواستمکه ایران و پاکستان برای مشکل افغانستان و منطقه همکاریکنند. او هم پذیرفت که آمریکا بعد از اشغال افغانستان، توجهی به مسئله [مبارزه با] موادمخدر نکرده است.
آقای هرمز پالیزبان، فرزند تیمسار [عزیزالله] پالیزبان، [رئیس رکن 2 ارتششاهنشاهی] آمد. گفت، 10 سال پیش وقتیکه من از ایرانیان مقیم خارج خواستمکه به ایران بیایند، با خانوادهاش به ایران آمده و اکنون در دانشگاه درس میدهد و همسرشکه خارجی است هم کلاس زبان دارد. نامه پدرش را آورد که خواستار رفع مصادره اموالش شده و برای گرفتن زمین جهت کشاورزی و مسکن، درخواست کمک کرد.
آقای [محمدجواد] ظریف، [نماینده دائم ایران در سازمان ملل] آمد. گفت، آمریکاییها اکنون خواستار مذاکره هستند، ولی در مورد عراق مذاکره نمیکنند؛ گویا ترجیح میدهند با خود عراقیها طرف باشند. پیشنهاد داشت، برای رفع تنازعات داخلی پیشقدم بشوم که زمینه پیشنهاد رفراندوم آمریکاییها را بسوزاند.
عصر اعضای مرکز تحقیقات قوانین [و مقررات ایران] آمدند. گروهی خصوصی و حقوقدان هستند که میخواهند از دستگاههای دولتی برای تنقیح و تنظیم قوانین پیشرفته، سفارش بگیرند. آقایان [مسعود] شاهچراغی، [حسین] شریفی و... صحبتکردند؛ تذکراتی دادم. از مجلس اول به فکر تنقیح قوانین بودیم؛ هنوز به جایی نرسیده است. فکر میکنند، بخش خصوصی میتواند بهتر کار کند.
در عراق، اولین جلسه شورای حکومت انتقالی، به مدت پنج ساعت جلسه داشت. بعد از جلسه، توضیحی دربارۀ برنامه خود دادند و خواستار اختیارات بیشتر شدند. اکنون [پل] برمر، [رئیس اجرایی حکومت ائتلاف موقت عراق]، در مورد تصمیمات آنها حق وتو دارد و اینها نگراناند که نتوانند توقعات مردم را تأمین کنند و به احتمال قوی هم نمیتوانند.
همین امروز 16 حزب و جمعیت عراق با این برنامه مخالفتکردهاند و قاعدتاً بقایای حزب بعث هم برخوردها را علیه آمریکاییها و کارشکنیها را تشدید میکنند. مطمئناً کشورهای عربی هم راضی نیستند که شیعیان در جمع تصمیمگران، اکثریت و دستبالا را داشته باشند. امروز درگیریها علیه آمریکاییان، بیشتر و شدیدتر بود.
در افغانستان هم به مرکز آمریکاییها در پایگاه بگرام با موشک حمله شده است. در داخلآمریکا، دموکراتها فشار را بر بوش، [رئیسجمهور آمریکا] شدت دادهاند و میگویند، فریبکاری بوش در قانعکردن افکار عمومی برای جنگ، رسوایی بزرگی است و پذیرش مسئولیت [جرج تنت]، رئیس [سازمان اطلاعات مرکزی] سیا کافی نیست و خود بوش، مسئول است. دولت استرالیا از مردم آنکشور، به خاطر شرکت در جنگ عراق عذرخواهی کرده، ولی دولت انگلیس دفاع کرده است.
[آقایان محمد نعیمیپور و سعید رضویفقیه] دو نفر از مدیران روزنامه یاسنو و چند نفر از اعضای [دفتر] تحکیم وحدت بازداشت شدهاند. خبرنامه دانشگاه امیرکبیر، مقاله بسیار تُندی علیه آقای خاتمی نوشته و او را مسئول این بازداشتها خوانده که با جمله «رئیسجمهور خجالت نکش» شروع شده است. روزنامه همبستگی هم امروز [به دلیل نامشخصبودن مدیرمسئول]، توقیف شده است. چند روز پیش، روزنامه اقتصادیآسیا هم [به اتهام چاپ عکسی از مریم رجوی، رئیس سازمان مجاهدین خلق] توقیف شد و [آقای ایرج جمشیدی]، سردبیر آن بازداشت است.
با عجز مخالفان از اقدام مؤثری در 18 تیر، روحیه آنها خراب شده و نیروهای امنیتی و قضائی، فشار را بر آنها زیاد کردهاند و افرادی را که شناختهاند، بهتدریج تحت پیگرد قرار میدهند.
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور




بجنورد - ایرنا - بویی که سال گذشته آرامش کوچه را ربود و حالا دوباره بازگشته است و آرامش همسایهها در کوچه اوقاف بجنورد را بر هم زده و اینک با گشودن درهای خانه، راز تلخی بار دیگر آشکار شد و ۶۰ تُن زباله و معمایی که انگار قصد پایان یافتن ندارد.
به گزارش ایرنا، بوی تند و آزاردهنده نخستین نشانه بود؛ بویی که روزها در کوچه پیچیده و نفس همسایهها را به شماره انداخته بود.
ساکنان محله میگفتند این بو برایشان غریبه نیست؛ گویی قصهای که تصور میکردند به پایان رسیده بار دیگر از پشت دیوارهای همان خانه قدیمی سر برآورده است.
این بار نیز درهای خانه که گشوده شد، حجم انبوهی از زبالهها نمایان شد؛ صحنهای که نه تنها اهالی محل، بلکه نیروهای اجرایی شهرداری را نیز با تکرار یک معضل قدیمی روبهرو کرد.
ماجرای این خانه برای بسیاری از شهروندان بجنورد تازگی ندارد و سالهای گذشته نیز همین ملک مسکونی به دلیل انباشت گسترده زباله خبرساز شده بود و عملیات پاکسازی گستردهای در آن انجام گرفت؛ رویدادی که بازتاب فراوانی داشت و ایرنا نیز در گزارشی مفصل، ابعاد آن را روایت کرده بود.
آن روزها بسیاری تصور میکردند با پاکسازی خانه و ورود دستگاههای مسوول، پرونده این ماجرا برای همیشه بسته شده است، اما اکنون تکرار همان صحنهها، این پرسش را در ذهن شهروندان ایجاد کرده که چرا این داستان دوباره تکرار شده است؟


بوی آشنای یک معضل
همسایهها میگویند همه چیز دوباره از بوی نامطبوع آغاز شد؛ بویی که هر روز شدیدتر میشد و زندگی روزمره را برای ساکنان کوچه دشوار کرده بود.
پنجرهها کمتر باز میشد، کودکان کمتر در کوچه بازی میکردند و رهگذران با تعجب از کنار خانهای عبور میکردند که دوباره نامش بر سر زبانها افتاده بود.
۶۰ تن زباله از داخل یک منزل مسکونی در بجنورد خارج شد
نیروهای سازمان مدیریت پسماند شهرداری بجنورد به دنبال گزارشهای مردمی با حضور در محل، بررسی میدانی را آغاز کردند و آنچه پشت درهای بسته این خانه انتظارشان را میکشید، تکرار همان صحنهای بود که سالها پیش نیز تجربه کرده بودند؛ انبوهی از زباله که فضای خانه را اشغال کرده بود.
رییس سازمان مدیریت پسماند شهرداری بجنورد گفت: پس از بازدید میدانی و بررسی وضعیت مشخص شد دپوی زباله در این ملک دوباره انجام شده و موجب انتشار بوی نامطبوع و ایجاد مزاحمت برای ساکنان شده است.
به گفته غلامعلی فرزادی؛ نیروهای اجرایی بلافاصله وارد عمل شدند و نزدیک به ۶۰ تن زباله را از داخل این ملک خارج کردند و پس از تخلیه، عملیات رفتوروب و پاکسازی کامل محل نیز انجام شد.


پروندهای که هنوز باز است
تکرار این اتفاق تنها یک عملیات پاکسازی دیگر نبود؛ بلکه نشانهای از استمرار معضلی است که ریشههای آن فراتر از جمعآوری زباله به نظر میرسد.
دپوی چندین باره زباله نشانه ای از استمرار معضلی است که ریشه های آن فراتر از جمع آوری زباله است
کارشناسان حوزه مدیریت شهری معتقدند در چنین مواردی، علاوه بر اقدامات خدماتی، باید ابعاد اجتماعی، روانشناختی و حقوقی موضوع نیز مورد توجه قرار گیرد تا از بازگشت دوباره چنین شرایطی جلوگیری شود.
رییس سازمان مدیریت پسماند شهرداری بجنورد اعلام کرد برای مالک این ملک پرونده قضایی تشکیل شده و موضوع از طریق دادستانی در حال پیگیری است تا مطابق قانون، زمینه رفع دائمی این معضل فراهم شود.
اکنون کوچه اوقاف بار دیگر آرام گرفته است؛ کامیونهای حمل زباله رفتهاند، خیابان شسته شده و بوی نامطبوع تا حد زیادی از بین رفته است، اما پرسشی که در ذهن بسیاری از شهروندان باقی مانده، همچنان بیپاسخ است؛ چرا خانهای که یکبار از دل آن دهها تن زباله خارج شده بود، دوباره به همان نقطه بازگشت؟
شاید پاسخ این معما تنها در عملیات پاکسازی خلاصه نشود؛ بلکه در یافتن راهکاری باشد که اجازه ندهد چنین داستانی بار دیگر در گوشهای دیگر از شهر تکرار شود.
شهر بجنورد به عنوان مرکز خراسان شمالی بیش از ۲۶۰ هزار نفر جمعیت دارد و مدیریت اصولی پسماندهای ساختمانی از مهمترین الزامات حفظ محیطزیست و توسعه پایدار شهری در این کلانشهر شمال شرق کشور به شمار میرود.
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور








خانم وضیع


خانم شیردل


خانم سعادتمند


دخترخانم سعادتمند


خانم حیدری


خانم زمزمی


آقای شکیب


آقای رسام


آقای قدیمی


آقای محمدیان


آقای ناویایی


آقای یزدانی


آقای موسوی


آقای شاددل


آقای الهامی


آقای حیدرزاده


آقای سجادی
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور




سارا موسویپور
شوهر آهو خانم، شاهکاری است که نهتنها یکی از درخشانترین نمونههای رمان اجتماعی در ادبیاتمعاصر ایران است، بلکه آیینهای از تقابل سنت و تجدد در جامعهای در حال تغییر به شمار میآید. این رمانِ پُرصفحه و پُرکشش، نخستین اثر علیمحمد افغانی است؛ نویسندهای که آن را در زندان نوشت و نثر شفاف، شخصیتپردازیهای استادانه و واقعنمایی هنرمندانهی او کاری کرد که این اثر در سال ۱۳۴۰ جایزهی سلطنتی کتاب و عنوان بهترین رمان سال را از آن خود کند و در فهرست صد رمان برتر صدسال اخیر ایران قرار گیرد. شوهر آهو خانم، با روایتی که ریشه در زندگی روزمره دارد، توانست تصویری ژرف از موقعیت زن، اقتدار مرد و بحران هویت در جامعهی در حال گذار ایران ارائه دهد؛ تصویری که تا امروز نیز بازتابی از دغدغههای فرهنگی و اجتماعی ماست.
شوهر آهو خانم نهتنها یک اثر ادبی، بلکه روایتی از زمانه، بحرانها و کشمکشهای فرهنگی ـ اجتماعی دورهای حساس از تاریخ معاصر ایران است. این مسئله که نویسندهای زندانی و بیپشتوانه، تنها با ایمان به قدرت ادبیات، چنین اثر تأثیرگذاری بنویسد، خود یک رخداد تاریخی است. رمان شوهر آهو خانم درواقع آغازگر حرکتی تازه در ادبیات بود؛ حرکتی بهسوی واقعگرایی، مردممحوری، نقد اجتماعی و تجربهنگاری زنانه و اینهمه از دل بندهای زندان آغاز شد؛ اما قلب ادبیات ایران را تا همیشه تکان داد.
این رمان، نقطهی عطفی در سیر تطور ادبیات داستانی معاصر ایران به شمار میرود؛ اثری که با عبور از قالبهای سطحی پاورقینویسی و رمانهای احساساتی مرسوم آن دوران، نخستین بنای استوار رئالیسم اجتماعی را در ادبیات فارسی بنیان گذاشت و چشماندازی تازه به روی نویسندگان و مخاطبان باز کرد. این رمان حجیم، نهتنها از حیث ساختار و شخصیتپردازی منسجم که بهواسطهی پرداخت موشکافانهی روابط انسانی، مناسبات قدرت درون خانواده، مسئلهی زن در جامعهی مردسالار و تصویر واقعبینانهای که از طبقهی متوسط شهری ارائه میدهد، افق جدیدی در روایت مسائل اجتماعی پدید آورد.
افغانی با زبانی ساده و صمیمی اما با عمقی جامعهشناختی، داستانی را روایت میکند که در عین شخصی بودن، آینهای فراگیر از وضعیت روانی، اقتصادی، اخلاقی و فرهنگی ایران دههی ۱۳۱۰ است و از همین رو، اثر او در زمرهی نخستین نمونههای موفق رمان اجتماعی در ادبیات فارسی قرار میگیرد. استقبال مخاطبان، تحسین منتقدان سرشناسی چون جمال میرصادقی، نجف دریابندری و حسین پاینده، و تأثیرگذاری این رمان بر نویسندگان نسل بعد همچون سیمین دانشور و احمد محمود، نشاندهندهی آن است که شوهر آهو خانم صرفاً یک رمان موفق نیست، بلکه یک رخداد فرهنگی است؛ رخدادی که نشان داد ادبیات میتواند از دل انزوا و حتی زندان، صدایی بیدارگر برآورد و به زبان مردم، از رنج و میل و گسست و پیوند سخن بگوید. این اثر نهتنها بر رماننویسی فارسی اثرگذار بود، بلکه معیاری تازه برای ادبیات متعهد، مردممحور و انتقادی در فضای پس از کودتای ۲۸ مرداد پدید آورد.


شوهر آهو خانم
نویسنده: علیمحمد افغانی
معرفی و نقد شخصیتهای اصلی رمان شوهر آهو خانم
سیدمیران، شخصیت مرکزی رمان، مردی است بازاری و سنتی، با ظاهری متدین و مقبول جامعه. او در آغاز داستان، نماد اقتدار مردانهای است که بر ستونهای عرف، دیانت، اعتبار اجتماعی و نظم خانوادگی استوار شده است؛ اما آنچه افغانی با ظرافت نشان میدهد، فروریختن تدریجی همین ستونهاست؛ فروپاشی مردی که اسیر کشمکش میان دو جهان است: جهانی که باید حفظش کند (آهو و خانواده) و جهانی که او را وسوسه میکند (هما و تمنای دگرگونشدن). سید میران مردی است که ابتدا، در جایگاه داور و قاضی خانواده ایستاده است؛ اما هرچه داستان پیش میرود، جایگاهش متزلزلتر و نقش او منفعلتر میشود. او در نهایت از فردی کنشگر به شخصیتی پشیمان و در حاشیه تبدیل میشود؛ تصویری گویا از تزلزل مرد سنتی ایرانی در آستانهی ورود مدرنیته.
آهو، همسر رسمی سیدمیران، تجسم تمامعیار زن سنتی ایرانی است: مهربان، صبور، وفادار و اهل گذشت. او نمایندهی زنانی است که حضورشان به چشم نمیآید؛ اما بار زندگی بر دوش آنها است. آهو نه اهل جدل است و نه اهل مطالبه؛ او با نجابتی سرشار از درد، سعی در حفظ خانه دارد؛ خانهای که پایههای آن بیهیاهو بر دوش او قرار گرفته است. سکوت آهو، نشانهی ضعف نیست؛ بلکه زبان زنانی است که سخنشان در دل صبر و فداکاری بیان میشود. هرچند آهو در روایت بهظاهر منفعل مینماید؛ اما پایداری او، وزنی به روایت میدهد که غیبتش آن را فرومیریزد. آهو زنی است که اگرچه مدام کنار زده میشود؛ اما با وقار و ایستادگیاش، نهتنها از هم نمیپاشد، بلکه در پایان، تنها چهرهی پابرجای خانه باقی میماند.
هما، زن دیگر داستان است: آزادیخواه، با اعتمادبهنفس، زیبا، اهل موسیقی، سینما و گفتوگو فراتر از چارچوبهای مرسوم. او نمایندهی زن مدرن در حال ظهور است، زنی که از تبعیت سر باز میزند و خواهان سهمی از زندگی، تصمیمات و میل است. هما، گرچه از سوی روایت و جامعه، در جایگاه اغواگر، تهدیدکننده و زن بد قرار میگیرد؛ اما در لایههای زیرین متن، چهرهای انسانی و چندوجهی دارد. او نه تخریبگر که پرسشگر است؛ نه بیرحم که بیتاب خواستن سهمی از زندگی است. حضور هما، ریشههای باورهای پوسیدهی مردانه را عیان میکند و آینهی ترسها، تردیدها و بیثباتیهای سیدمیران میشود.
در دورانی که مدرنیته به خانههای ایرانی رسیده است، شوهر آهو خانم بر صحنهی ادبیات فارسی ظاهر شد؛ رمانی بهظاهر خانوادگی با بازتابی دقیق از گفتمانهای فرهنگی، طبقاتی و جنسیتی زمانهاش. رمان علیمحمد افغانی که در سال ۱۳۴۰ منتشر شد و ماجراهایش به سالهای ۱۳۱۳ تا ۱۳۲۰ بازمیگردد، در دل دورهای پرتلاطم و بحرانی از تاریخ معاصر ایران میگذرد؛ زمانی که سنت و مدرنیته در تقابلاند و مردسالاری همچنان با قدرت حکمرانی میکند.
این داستان در ظاهر روایتی است از کشمکشهای یک خانواده: مردی بازاری و مذهبی که دل به زنی مدرن و اغواگر میبازد، درحالیکه همسر سنتیاش، آهو، با صبری تلخ و بیصدا، در سایهی این دلباختگی، ایستادگی میکند؛ اما اگر از زاویهی تاریخگرایی نوین به متن بنگریم، درمییابیم که این داستان نه دربارهی یک ماجرا، بلکه دربارهی شیوهای است که زمانه، زن را روایت میکند و مرد را مشروع میسازد.
رمان همچنین با جزئیات فراوان، مکانها، سبک زندگی، زبان، رفتارها و پوشش شخصیتها را بازنمایی میکند و همین ویژگی باعث شده تا مثل سندی تاریخی، تصویری روشن از زندگی روزمرهی مردم کرمانشاه در آن سالها ارائه دهد؛ نه از دریچهی وقایع بزرگ سیاسی، بلکه از منظر زیست اجتماعی و ذهنیت جمعی.
داوریها و زاویهی دید در شوهر آهو خانم، اگرچه در جهت تثبیت اقتدار مردانه پیش میرود؛ اما خود متن، خواسته یا ناخواسته، نشانههای تزلزل این ساختار را نیز آشکار میسازد. پایان رمان، با بازگشت مرد به آهو و رفتن هما، بهظاهر بازگشت به نظم پیشین است؛ اما این نظم، دیگر آن استحکام گذشته را ندارد. مرد، خسته، سردرگم و فرسوده بازمیگردد؛ بیآنکه اقتدار پیشینش را بازیابد. آهو اما دیگر فقط زن خانه نیست و اکنون به صدایی بدل شده که شنیده میشود.
این رمان نهتنها ما را به واکاوی یک برش از تاریخ فرهنگی ایران دعوت میکند، بلکه ما را به تأمل در چرایی و چگونگی این روایتها نیز وامیدارد. اگرچه زن در متن هنوز دیگری است؛ اما همین روایت، بستری است برای دیدهشدن دوبارهی او؛ نه در مقام معشوق یا مادر، بلکه به عنوان فردی با هویت مستقل و این همان جایی است که ادبیات، در خدمت بازنویسی تاریخ خاموشان درمیآید.


نقد جامعهشناسانهی رمان شوهر آهوخانم
رمان شوهر آهو خانم، اثری است از درون جامعه و برای جامعه؛ بازتابی از شکافهای پنهان در زندگی ایرانیان سالهای ۱۳۱۳ تا ۱۳۲۰، دورهای که ایران در حال گذار از سنت به مدرنیته است. اگر بپذیریم که ادبیات آینهای از ساختارها و تضادهای اجتماعی است، این رمان تصویری زنده از گفتمانهای طبقاتی، جنسیتی، اخلاقی و قدرت در ایران آن روزگار به دست میدهد؛ نه با روایت رویدادهای سیاسی، بلکه با بازنمایی زیست روزمرهی مردم.
در نگاه جامعهشناسانه، رمان از دل روابط خانوادگی، نظام مردسالار سنتی را آشکار میکند: آهو، زن خانهدار صبوری است که در چارچوبهای شرع، حیا، مادری و فرمانبرداری از شوهر معنا مییابد و هما، در سوی دیگر، زنی است مستقل، آراسته و نمایندهای از طبقهی متوسط در حال ظهور و حامل نشانههایی از زنانگی مدرن در بستر زندگی شهری. هر دو زن نمایندهی تیپهای اجتماعی هستند؛ یکی بازماندهی سنت است و دیگری پیامآور تغییر.
از منظر نظریهی بازتاب، بهویژه باتکیهبر آرای لوکاچ، این شخصیتها، افراد صرف نیستند، بلکه نمونههای اجتماعیاند که موقعیت و سرنوشتشان بازگوکنندهی یک طبقه یا خردهفرهنگ است. مرد داستان نیز نمایندهی مرد سنتی، مذهبی و بازاری است؛ کسی که تا نیمههای رمان، قدرت بی چونوچرایی در اختیار دارد: خانه، همسر، فرزند، پول و حتی قضاوت اخلاقی؛ اما با گسترش بحران درونیاش در کشاکش میان آهو و هما، قدرت از دستانش میلغزد. در پایان، نهتنها اقتدارش از هم فرو میپاشد، بلکه خود به شخصیتی فرسوده و درحاشیه بدل میشود.
از منظر جامعهشناسی ادبی، این فروپاشی نمادی است از تزلزل جایگاه مرد سنتی در مواجهه با تحولات مدرن. مرد دیگر نمیتواند خانواده را همانگونه که در گذشته اداره میکرد، حفظ کند. هما، گرچه از متن رانده میشود؛ اما با رفتنش مرد را از مرکز قدرت کنار میزند. او نمایندهی زنی است که آزادی یافته است؛ اما این آزادی هنوز در جامعهای مردسالار، بیپشتوانه و ناپایدار است.
رمان شوهر آهو خانم در تاریخی نوشته شده که مظاهر مدرنیته از جمله آموزش دختران، سینما، موسیقی، کتاب و آرایشگاههای زنانه، آرامآرام در حال زیرسؤالبردن نظم سنتی خانوادهاند. افغانی، مانند جامعهشناسی حساس، این تحولات را نه با تحلیل مستقیم، بلکه با نمایش طبیعی و دقیق روابط خانگی، گفتوگوها، حسرتها و درگیریهای شخصیتها ترسیم میکند. ساختار خطی و واقعگرایانهی اثر، به سبک رئالیسم انتقادی نزدیک است؛ همان سبکی که لوکاچ بر آن تأکید دارد: بازنمایی تمامیت زندگی اجتماعی، نه جزئیات پراکنده.
آهو فقط یک زن مظلوم نیست، بلکه یک تیپ اجتماعی است؛ صدای زنانی که در حاشیه سکوت کردهاند؛ اما در حال بدلشدن به راویان پنهان تاریخاند. هما نیز تنها یک اغواگر نیست؛ بلکه زن طردشدهای است که نشانهی رهایی را بر دوش میکشد؛ اما هنوز حق سخنگفتن در متن اصلی فرهنگ مردانه را نیافته است. مرد داستان نیز، مثالی است از بحرانی عمیق در اقتدار سنتی: شکستی که در آغاز شاید شخصی به نظر آید، اما در ژرفا، ساختاری است. شوهر آهو خانم نهتنها داستان یک مرد و دو زن، بلکه بیانی جامعهشناسانه از ستم پنهان بر زنان و آشفتگی قدرت در دورهی گذار اجتماعی ایران است. رمانی که از دل یک ماجرای خانوادگی، ما را به تماشای تحولاتی عمیق در بافت جامعه میبرد؛ تحولاتی که همچنان، پژواکش در زندگی امروز ما نیز شنیده میشود.
بررسی رمان شوهر آهو خانم از دیدگاه نقد روانکاوانه، دریچهای عمیق به درونیترین لایههای شخصیتها، تعارضهای درونی و ساختارهای روانی و اجتماعی گشوده و نشان میدهد چگونه غرایز، ممنوعیتها و ساختهای فرهنگی، درونی شده و سرنوشت شخصیتها را رقم میزنند. در این رمان سازوکارهای ناخودآگاه، مکانیسمهای دفاعی و کشمکش میان (نهاد، فراخود و من) به شکلی ظریف و پنهان در کنشها، گفتارها و شخصیتها جاری است. آهو، هما و سیدمیران، سمبلهای روانشناختی جامعهای در گذار از سنت به تجددند.
آهو، با همهی وقارش، نمایندهی زنی است که فراخود فرهنگی جامعهی سنتی در وجودش درونی شده است: پرهیز، سکوت، شرم، وفاداری کور. او خود را نه بر اساس خواستههایش، بلکه طبق ارزشهایی تعریف میکند که دیگران (همسر، جامعه، دین، عرف) برایش ساختهاند. او نهتنها از بیان میل و خشم، بلکه حتی از ادراک آنها هراسان است. گویی درون او سانسورچی نیرومندی از کودکی نشسته که هرگونه امیال شخصی را با برچسب زشت، ناروا یا خطرناک سرکوب میکند. او در برابر ورود زن دوم، سکوت میکند و تسلیم میشود؛ اما در لایههای زیرین، این واکنش میتواند بیانگر یکی از مکانیسمهای دفاعی روان باشد مثل انکار. آهو، خشم و تحقیر را سرکوب میکند و آنها را به وقار و نجابت بدل میسازد؛ اما این، نه به معنای نبود آن احساسات، بلکه شاهدی است بر شدت ویرانگر بودنشان برای روان.
هما، نقطهی مقابل آهو، نمایندهی نهاد رهاشده است. او جسارت دارد، از جذابیت خود آگاه است و از قدرت جنسیاش برای تسلط بر مرد و فضا استفاده میکند. از دیدگاه روانکاوی، هما نه شرور، بلکه بازتاب بخشی از روان زنانه است که در جامعهی مردسالار سرکوب شده است: میل، لذتطلبی و خودمختاری. در نگاه آهو، هما نوعی تهدید برای اخلاق و خانواده است؛ اما روانکاوانه که بنگریم، هما آن چیزی است که آهو جرئت ندارد باشد؛ چهرهی دیگر خود اوست؛ سایهای که به دلیل فراخود قوی، در ناخودآگاهش مدفون شده است؛ بنابراین، رابطهی آهو و هما، نهتنها رابطهی دو زن، بلکه رابطهای درونی میان نهاد و فراخود، میل و سرکوب، لذت و گناه است.
شوهر آهوخانم در واقع میدان نبرد میان دو میل بنیادین است: میل به امنیت، احترام اجتماعی، خانوادهی سنتی (فراخود) و میل به لذت، قدرت، تجدد، شور جنسی (نهاد). ازدواج دوم سیدمیران فقط ناشی از هوس نیست؛ نوعی خروج از تنگنای خویشتن سنتی و کوششی ناآگاهانه برای بازتعریف مرد بودن در شرایط تازه است؛ اما او در این نبرد، مانند بسیاری از مردان سنتی، دچار شکاف شخصیتی میشود: نه میتواند یکی را رها کند، نه دیگری را در آغوش بگیرد و بیگناه بماند. او نماد روانی است که نه بهسوی انکار کامل نهاد (آهو) و نه بهسوی پذیرش کامل آن (هما) توان حرکت دارد.
وقتی از دریچهی فمینیستی به رمان شوهر آهو خانم مینگریم، آنچه در ظاهر روایتی از یک زندگی زناشویی سنتی به نظر میرسد، به داستانی از سرکوب، خشونت ساختاری و طغیان خاموش زنانه بدل میشود. اثری که هرچند به قلم نویسندهای مرد نوشته شده، چنان پرورده شده که میتوان در آن ردپای تقابل قدرت و مقاومت را در ساختار مردسالارانهی جامعه دید. این اثر، بیآنکه شعار دهد، از تضاد میان آرمانهای زنانه و محدودیتهای تحمیلی مردانه پرده برمیدارد.
آهو، زنی است که با سکوت و رنج خود زندگی را تاب میآورد. او نمونهی تمامعیار زن خوب در جامعهی مردسالار است: مطیع، مادر، بیادعا و بیصدا. فرهنگی که او را میستاید، همان فرهنگی است که محدودش میکند؛ نجابتش را ستایش میکند؛ اما بهای آن را با خاموشی، انکار خویشتن و تحمل تحقیر میپردازد. همانگونه که سیمون دوبووار گفته است، انسان «زن به دنیا نمیآید، بلکه زن میشود» و آهو محصول همین سازوکار تربیتی است، در چارچوب شرع، حیا و فرمانبری؛ اما حتی در دل این ساختار، لحظههایی از مقاومت در آهو دیده میشود؛ انتخابهای کوچک، گریزهای خاموش و صبری که معنای ایستادگی میگیرد.
در سوی دیگر، هما ایستاده است؛ زنی از جنس اعتراض. هما مستقل، صریح و آراسته، نقشهای سنتی را پس میزند، میلش را ابراز میکند و از هیچ مردی نمیترسد. اگر آهو فرشتهی خانه است، هما زنی است که مرکز را مطالبه میکند؛ اما در فرهنگ مردانه، چنین زنی تهدید است؛ زن بد، اغواگر، نامناسب برای همسری. در جهان داستان، جامعه و حتی راوی، او را طرد میکنند، چراکه نظم مردسالار از زنانی که خواهان تعریف خود از زن بودناند، هراس دارد.
آهو و هما در تقابلی پرمعنا قرار میگیرند. یکی قربانی سکوت است، دیگری قربانی جسارت اما در حقیقت هر دو قربانیاند و در لایهلایهی روایت، زن تنها در نسبت با مرد معنا میشود. زن خوب، زنی است که در چارچوب میماند و اعتراض نمیکند. زن بد، زنی است که نقش را برهم میزند، سؤال میپرسد و به خویشتن وفادار میماند. هما این دستهبندی را به چالش میکشد، نه با شعار، بلکه با زیستن متفاوت.
علاوه بر این، رابطهی هما و سیدمیران، فراتر از یک کشش جنسی یا اغواگری صرف، میدان نبردی است برای بازتعریف قدرت. هما میخواهد دیده شود، شنیده شود و اثر بگذارد. میلش به مرکزیت، همان چیزی است که مردسالاری تاب تحملش را ندارد. پایان رمان، سکوتی بهظاهر آرام دارد، اما این سکوت حامل شکست است. هما میرود، اما جهان مردانه را با لرزهای پشت سر میگذارد. مرد، اکنون بیرنگ، مردد و پشیمان، در حاشیه قرار میگیرد. آهو، باز به کانون بازمیگردد؛ اما دیگر آن زن آغاز داستان نیست. تجربه، درد و بیداری او را به زنی دیگر بدل کرده است.
در میان سطرهای شوهر آهو خانم، روشن میشود که چرا این رمان، فقط داستانی از خیانت، وسوسه یا فروپاشی یک خانواده نیست، بلکه روایتی عمیق از جامعهای در آستانهی دگرگونی است؛ جامعهای که سنت و مدرنیته را همزمان در خود میپرورد؛ اما در آشتیدادن این دو به تعارض میرسد. علیمحمد افغانی با مهارتی تحسینبرانگیز، نه در مقام قاضی، پیچیدگی روان انسان، مناسبات جنسیتی، سرکوب و امید، شکست و مقاومت را به تصویر میکشد. شخصیتهای او آینههایی از فرهنگ و تاریخاند که با هر بازخوانی، حقیقتی تازه در آنها بازتاب مییابد. نقدهای فمینیستی، جامعهشناسانه، روانکاوانه و تاریخی، همگی در کنار هم نشان میدهند که این رمان نه بهخاطر روایت یک مثلث عشقی، بلکه بهخاطر چندلایه بودنش، ارزشی ماندگار یافته است. شوهر آهو خانم ما را وا میدارد تا دربارهی انسان، خانواده، قدرت، جنسیت و اخلاق در جامعهی خودمان دوباره بیندیشیم. بیسبب نیست که دههها پس از انتشار، هنوز خوانده و نقد میشود و همچنان الهامبخش است.
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور


نیره خادمی در روزنامه اعتماد نوشت: حوالی اسکله صیادی شهر بندر کوهستک یک دست بیجان و جدا مانده از پیکر پیدا کردهاند، دستی که نه برای امید و مرتضی است که هفدهم تیر ماه جان خود را در حمله امریکا از دست دادند نه عبدالغنی که زخمی شد. احتمال میدهند این دست، دست یکی از همان غریبههایی باشد که قبل از حمله موشکی به اسکله با تور و قلاب به سمت آنها آمده بود و حالا خودش مفقود شده و دستش به ساحل رسیده است.
امید عربی، مرتضی هرمزی و عبدالغنی زارعی پسران جوانی بودند که حدود ساعت ۴ صبح روز چهارشنبه مثل روزهای قبل، به سمت اسکله صیادی شهر رفتند تا برای انداختن تورشان در آب آماده شوند. یکی کف قایق را نگاه میکرد، دیگری در حال تست موتور قایق بود و آن یکی داشت تور را در دستانش جابهجا میکرد که جنگندهها آمدند و اسکله را موشکباران کردند. موج انفجار هر سه را پرتاب کرد، یکی داخل آب افتاد و آن دیگریها به اطراف پرتاب شدند. همان زمان اهالی این شهر کوچک ساحلی در خانه یا مسجد در حال نماز بودند یا هنوز از خواب بیدار نشده بودند اما صدای انفجار همه را هراسان کرد. شیشه و پنجرههای خانهها شکست، دیوارهای قدیمی خانههایشان ترک برداشت، مجسمه و گلدانها از طاقچهها افتاد و شکست. مردم هر کدام از جایی که حضور داشتند، نگاه کردند تا بلکه محل انفجار را پیدا کنند. انفجارهای پیدرپی حدود ۴ یا ۵ دقیقه زمان برد و همزمان آتش همه جای شهر را روشن کرد. جنگندههای امریکایی که رفتند تازه مردم جرات کردند از خانههایشان به سمت اسکله صیادی بروند. آنهایی که خانههایشان نزدیک اسکله بود به سمت آن میدویدند و آنهایی که دورتر بودند با ماشین و موتور به محلی رفتند که قایقها و لنجهای صیادیشان پارک بود. آنطور که رییس شورای شهر بندر کوهستک به «اعتماد» میگوید در آن لحظات شاید بدون اغراق ارتفاع آتش انفجارها به صد متر هم میرسید. در دقایق اول هجوم شعلهها به قدری بود که کسی جرات نمیکرد جلوتر برود. ماموران آتشنشانی هم که آمدند، نفوذ و غلبه بر آن آتش جهنمی برایشان سخت بود. «مردم بیرون ریختند، مادرانی که بچههایشان به دریا رفته بودند گریه میکردند و همه دنبال بچههایشان میگشتند. اول هیچ ماشینی نمیتوانست به محدوده نزدیک شود و هر لحظه احتمال داشت که موشک بعدی به اسکله اصابت کند برای همین مجبور بودند احتیاط کنند.»
جوانان ماهیگیری که به خانه بازنگشتند
مردم کوهستک محرومند و تنها شغل مردها و بچههایشان صیادی و جاشویی است و جاشویی یعنی کارگری روی کشتی. بچههای کوهستک اغلب به جای پدر ناتوان و بیمار یا معتاد خود روی آب کار میکنند و کمک خرج خانوادهاند. اگر بتوانند بعد از چند سال خود را جمع و جور کنند شاید بتوانند یک قایق دست دوم بخرند تا از دل دریا ماهی صید کنند. به گفته وحید ترکمانی، در این شهر ساحلی فاصله اسکله صیادی با خانههای مردم تقریبا حدود ۱۰ تا ۱۵ متر است برای همین، نگرانی برای آنها در آن شرایط معنای دیگری داشت. «مردم منطقه به جز صیادی کار دیگری ندارند. در بسیاری از روزهای جنگ و بعد از آنهم برخی مجبور بودند همچنان به دریا بروند. البته برای این کار به سمت آبهای آزاد نمیرفتند؛ نهایتا تا ۴ مایلی اسکله تور میانداختند تا ماهی بگیرند. این مدت البته ما در کوهستک مدام سر و صدا میشنیدیم مثلا در طول جنگ پاسگاه ساحلی شهر را با دو، سه موشک زدند و با خاک یکسان کردند. کاملا پودر شد و هیچ اثری از آن نماند اما اینبار انفجارها خیلی نزدیکتر بود. مردم اینجا به معنای واقعی فقیر هستند. پدرها معمولا شغلی که ندارند و بیمارند بنابراین بچهها از سن پایین نانآور خانواده هستند. خانه درست میکنند، وسایل میخرند و خرج میدهند.» بیشتر خانههای این مردم بافت قدیمی دارد بنابراین هر بار انفجار باعث ترک برداشتن دیوار خانههایشان میشود. «شهروندی داریم که پیش از این سقف خانهاش بر اثر انفجار فرو ریخته است اما حمله آخر شدت بسیار بیشتری نسبت به قبل داشت و مثل آن را در کل عمرمان ندیده بودیم. شدت و موج انفجار طوری بوده که ترکشهای آن تا فاصله چهار، پنج کیلومتری از محل هم افتاده بود و دیده میشد. خیلی وحشتناک بود؛ بیش از ۱۲ تا ۱۳ انفجار بزرگ رخ داد و ما نگران بچههای نوجوان و جوانمان شدیم که معمولا صبحها بعد از نماز صبح به دریا میروند. مرتضی هرمزی، امید عربی و عبدالغنی زارعی هم همینطور بودند و داشتند برای شروع کار ماهیگیری سوار قایق میشدند که قایقشان مورد اصابت موشک قرار گرفت. دو نفر از آنها شهید شدند و یک نفر دیگر یعنی عبدالغنی با جراحتهای بسیار زیاد تحت درمان و در انتطار پیوند عضو است. هرمزی که شناسنامهاش همین حالا که با شما حرف میزنم دست من است، متولد ۱۳۸۴ بود، امید عربی هم حدود ۲۰ سال داشت و عبدالغنی شاید تازه ۱۸ ساله شده باشد که البته حالا وضع خوبی هم ندارد. از ناحیه چشم آسیب داشت و قرنیهاش پاره شده بود. دستش به عمل جراحی نیاز دارد و حالا در حال رایزنی برای پذیرش او در شیراز هستیم. اگر نتواند پذیرش بگیرد مجبورند دستش را قطع کنند. تمام بدنش هنوز ترکش دارد.»


دایی عبدالغنی زمانی که صدای انفجار را شنید با تلفن او تماس گرفت اما تماسهایش بیپاسخ ماند بنابراین به سمت اسکله حرکت کرد. هنوز کسی نمیتوانست جلوتر برود اما به هر حال با ترس جلو رفت تا شاید نشانی از خواهرزادهاش پیدا کند. او به «اعتماد» میگوید: «بچهها عبدالغنی را از روی آب گرفته بودند و به سمت ساحل آوردند. بعد او را به بیمارستان انتقال دادیم. مجروحیتش زیاد است؛ قسمت چپ بدن کاملا جراحت دارد، دست و پا و البته چشم چپش هم از بین رفته است. اتاق عمل رفته است منتها فعلا در حدی که بتوانند جلوی خونریزی را بگیرند.»
عبدالغنی وضع جسمی خوبی ندارد و تمام مردم شهر هنوز در بهت و حیرتاند. بعد از حمله لب اسکله قیامتی بر پا بود، عدهای عزادار جوانشان بودند و عدهای به دنبال قایقشان تا آن را از مهلکه دور کنند. عدهای هم به دنبال بقایای لنج و قایقهایشان بودند که متلاشی شده بود. تراب صیادی یکی از همانها است. او هر روز صبح زود به سمت اسکله میرفت تا سوار قایق شود و به دنبال روزی خانوادهاش به دریا برود. آن روز هم، قرار بر همین بود منتها به قول خودش «بدشانسی» و در واقع «خوششانسی» آورد که آن روز نتوانست زودتر برود. خانهاش حدود یک کیلومتر با اسکله فاصله دارد و وقتی با صدای انفجار مثل برق از جا پرید، هیچ کاری از او بر نمیآمد بنابراین دو ساعتی صبر کرد و هوا روشن شد با اضطراب به سمت اسکله رفت. بعد فهمید دیگر از آن قایق «هیچ» نمانده. او حالا به «اعتماد» میگوید: «اگر امریکا ۱۰ دقیقه دیرتر زده بود من و خیلیهای دیگر که حالا قایقهایمان سوخته است، خودمان هم سوخته بودیم.» ۴۵ سال دارد و از نوجوانی به عنوان جاشو در دریا مشغول به کار بوده تا چهارده سال پیش که یک قایق خریده. قایق تمام زندگیاش بود و آنطور که با بیحوصلگی میگوید؛ تمام امیدش بود. «بالاخره صاحب قایق شدم اما سرگذشتم اینطور شد. زندگی ما همین بود که از بین رفت و آواره شدیم.» به گفته او نزدیک به ۲۰ قایق را زدهاند که کاملا از بین رفته؛ حالا با دستهای خالی بیکار است. «بدون قایق هم که نمیتوانیم دریا برویم. مسوولان قولهایی دادهاند اما فعلا که قایق نداریم و احتمالا سوخت ما را هم قطع میکنند.»


رییس شورای شهر بندر کوهستک میگوید که در این حمله یکی از تکاوران نیروی دریایی ارتش با نام امید شهابی هم به شهادت رسیده است؛ پسر جوانی که اهل استان فارس بود و او هم سر شیفت خود ایستاده بود. «البته میدانیم این دستی که پیدا شده، برای او هم نیست چون پیکرش را که دیدیم دستش قطع نشده بود. امید شهابی آن ساعت برای سرکشی به کنار اسکله آمده بود که حمله آغاز شد. ضربه خورده بود و خودم پیکرش را از زمین بلند کردم. با یکی از دوستان او در شیراز صحبت میکردم، میگفت این شهید هم از شیراز و از منطقه و خانواده محرومی بوده است. خانوادهاش ساعت ۱۰ صبح چهارشنبه خبردار شدند که فرزندشان شهید شده است.»
ترکمان تعداد افرادی که حالا به واسطه اصابت ترکش در بیمارستان بستری هستند را بین ۸ تا ۱۰ نفر عنوان کرده و اضافه میکند: «روز پنجشنبه یک دست همین اطراف پیدا کردم و چون حدود ۷ یا 8 نفر هم مفقودی داریم قطعا این دست، دست یکی از همان مفقودان است. اینجا محل ماهیگیری هم بود و صیادها و ماهیگیران با موتور و ماشین خود از نقاط دیگر به این منطقه میآمدند، روی سنگ و موجشکن مینشستند و با قلابهایشان ماهیگیری میکردند. حالا داخل اسکله صیادی تعدادی موتور و ماشین پارک شده که معلوم نیست صاحبانشان چه کسانی هستند.»
شهر بندر کوهستک بعد از این اتفاق غمآلود است و مردم هر لحظه استرس دارند که نکند دوباره به اسکله حمله کنند چون در مدتی که این اطراف مورد اصابت قرار میگرفت از خانههای مردم دور بود اما اینبار انفجارها به خانهها نزدیک بود.
ذاکری دوست، یکی از افراد محلی کوهستک که خانهشان نزدیک اسکله صیادی است حالا از لحظاتی با «اعتماد» میگوید که با صدای انفجار تمام خانهشان روشن شد. پنجرهها باز شد و شیشهها شکست اما چون هنوز شیشهها چسب داشتند دستکم به سمت آنها پرتاب نشد. حدود ۴ دقیقه شاید حدود ۱۰ پرتابه شلیک شد و بعد که انفجارها تمام شد از خانه بیرون رفت. «اینجا قایق همه زندگی مردم است و همه به دنبال قایقشان میرفتند و هر کاری کردم جلوتر نروند باز هم رفتند.» بعضیها که همان لحظات اصابت موشک، برای صیادی در آنجا بودند توانسته بودند خود را نجات دهند اما همه خوششانس نبودند. «شهید امید عربی اهل میناب بود و اینجا زندگی میکرد که روز پنجشنبه پیکرش در میناب تشییع و در گلزار شهدای میناب کنار دانشآموزان مدرسه میناب به خاک سپرده شد. پیکر شهید مرتضی هرمزی هم روز جمعه تشییع شد. پیکر او را یک روز بعد از انفجار روی آب پیدا کردیم. دوربین شیلات را که چک کردیم فقط این سه نفر را گرفته بود که دو نفرشان شهید شدند اما نقاط کوری هم وجود داشت که من نتوانستم بررسی کنم بنابراین احتمال دارد پیکر افراد دیگری اینجا پیدا شود به همین دلیل قرار است یک تیم غواص هم برای شناسایی و بررسی بیشتر به اینجا بیایند. البته یکی از صیادان تور ماهیگیریاش را داد و منطقهای که پیکرها را پیدا کردیم با آن بستیم تا از اسکله خارج نشوند اما همچنان به بررسیهای بیشتر نیاز است.»
رضا شهیدیان، فرماندار شهرستان سیریک در این باره به «اعتماد» میگوید: «مردم آن لحظات استرس داشتند ولی خیلی هم جو ناآرامی نداشتیم چون مناطق نظامی و اسکلهها را مورد اصابت قرار میداد. ازسوی دیگر چون سیریک در چند وقت گذشته خیلی مورد تهاجم بود این موضوع کمی برای مردم عادی شده است.»


بهروز کوهستک صیاد و از نیروهای خدمات شهری است و آن روز کسی بود که در پیدا کردن پیکرها کمک کرد و همچنین حمل آنها به سردخانه را برعهده داشت. «گلفهای دریابانی را زده بود و همه سوخته بودند. از این طرف قایقهای مردم هم از بین رفت. وقتی به محل رسیدم حدود پنج مجروح بود و سه تا شهید. با دیدن این صحنه تنها چیزی که در درون من وجود داشت نفرت از امریکا و اسراییل بود. من این بچهها را میشناختم و بارها آنها را از نزدیک دیده بودم اما آن لحظه اصلا حواسم نبود که آنها را میشناسم. ضربههای بدی به پیکر آنها خورده بود. به هر حال آنها را به داخل ماشین بردیم. دلم سوخت که چطور این بچهها این همه سال جاشو بودند، دنبال این و آن رفتند و کار کردند اما حالا که خود را جمع و جور کرده و با زحمت برای صیادی قایق خریده بودند اینطور شد. البته قایقشان دست دوم بود اما همین قایق دست دوم از ۴۰۰ تا ۵۰۰ میلیون تومان قیمت دارد. خودشان جمع کردند، خانواده کمکشان کرد و ناراحتکنندهتر اینکه هنوز با قایقشان آنقدری که باید، دریا نرفته بودند شاید بار اول یا دومشان بود. حالا خودشان شهید شدند و قایقهایشان هم سوخت.» او لحظات اول که به سمت اسکله میرفت نگران جوانهایی بود که آنجا بودند و همزمان باید مادر یکی از آنها را از خود دور میکرد که اگر پیکری پیدا شد، شاهد آن نباشد. «نمیدانستم چطور بروم که مادرش نتواند به من برسد و بچه را با آن شرایط ببیند. خودم پیکر را به سردخانه بردم اما آن موقع دیگر مادر نمیآمد پیکر را ببیند. شوکه بود، قبول نمیکرد و میگفت پسر من نیست، پسر من سالم است. امید عربی پدرش فوت کرده و در واقع یتیم بود منتها مادرش دوباره ازدواج کرد و از میناب به کوهستک آمدند. اینجا هم اجارهنشین بودند و حتی توان پرداخت اجاره را هم نداشتند بنابراین کار میکرد و خرج مادرش را میداد. کسی هم که با مادرش ازدواج کرده است حال و روز خوبی ندارد؛ بیمار است و بیشتر مصرفکننده است. امید عربی اما بچه زرنگی بود، هیکل ورزشی داشت و در هر مراسمی که داشتیم، حاضر میشد و کمککننده بود. یکی دیگر از این بچهها هم زخمی شده که از اقوام من است، شرایط مالی خانواده او هم خوب نیست، پدرش با یک ماشین مسافرکشی میکند و در واقع کمک خرج پدر بود.»
بهروز کوهستک صیادی هم میکند اما قایقش از آنجایی که کنار ساحل بوده، سالم مانده است. «قایقهایی که در داخل آب بود آسیب دید و آنهایی که بیرون بودند سالم ماندند. البته بعضیها قایق را در گاری میگذارند اما چون برای کار کردن وقتگیر است و انداختن آن در آب زحمت دارد بنابراین آن را بغل اسکله میگذارند تا صبح زود راحتتر سوار شوند.» به طور کلی اما در آنجا چندین شیوه صیادی مرسوم است، بعضی صیادان صبح زود برای ماهیگیری میروند و تور میاندازد، برخی از روز گذشته تور را کار میگذارند و یک روز بعد سراغ آن میروند و برخی دیگر هم شب روی آب میمانند تا هر وقت تورشان پر شد، آن را گرد کنند. این سه نفر از آن دست صیادانی بودند که صبح میرفتند و تورشان را به آب میانداختند تا شیر ماهی و طلال یا دهو جمع کنند و به ساحل برگردند اما آن روز، دو نفرشان در لحظه، از بین رفتند و دیگر روی قایق بر نمیگردند.
اهالی جنوب میگویند نه قبل از آتشبس و نه بعد از روز اعلام آن، آرامش واقعی به منطقه برنگشته بود. صدای انفجارها گاهی از دور و گاهی از چند کیلومتری خانههایشان به گوش میرسید و هر بار، نگرانی تازهای را به جان مردم میانداخت. کمی قبلتر در خرداد هم حمله به زیرساختها و مخازن آب بمانی در سیریک، چند روز آب را از روستاهای اطراف از جمله کوهستک گرفته بود و هنوز هم به دلیل همان آسیبها و ضعف زیرساختها، بسیاری از روستاها هفتهای یک یا دو بار با قطعی آب روبهرو میشوند. با این همه، مردم میگویند آنچه در هفدهم و هجدهم تیر رخ داد، با هیچیک از حملات قبلی قابل مقایسه نبود. از بامداد هفدهم تیر، حملات به سواحل جنوبی ایران و اسکلههای صیادی آغاز شد. در بندرعباس، اصابت دو پرتابه به اسکله صیادی پنج پله، دستکم ۳۰ فروند قایق را به طور کامل از بین برد؛ قایقهایی که به گفته فرامرز جامهگیر، عضو هیاتمدیره تعاونی صیادان پشتشهر بندرعباس، ارزش هر یک از آنها حدود دو میلیارد تومان برآورد میشود. در بنود عسلویه ۱۰ قایق صیادی در آتش سوخت و در چابهار، دو اسکله شهید بهشتی و کلانتری هدف حمله قرار گرفتند. مرکز کنترل ترافیک دریایی بندر چابهار هم آسیب دید؛ برجی که برای بسیاری از مردم منطقه فقط یک سازه نبود، نمادی از رونق بندر و اشتغال شهرشان به شمار میرفت.


در شبکههای اجتماعی کاربران جنوبی، از خسارتها و زندگیهایی گفتند که زیر آتش مانده بود. یکی از شاهدان حمله در بندرعباس میگفت: «کربلا همینجاست. بنده خدا رو نگاه کن، خیس آب است. هر قایقی ۶۰۰ میلیون تا یک میلیارد پولش است. به خداوندی خدا چند تا قایق رفته زیر موشک و سوخته. چند تا لنج بیست میلیاردی تا ۵۰ میلیادری آسیب دیده است. مال به جهنم اما چقدر جون آدمیزاد از بین رفته است. اصلا من دیگر خودم را باختم و دیگر نمیدانم باید چه شود. فقط این ماجرا ختم به خیر شود. ببینید خیابان ترافیک است و همه دارند قایقهایشان را میبرند.»
حالا اسکله کوهستک کمی آرامتر به نظر میرسد اما شهر هنوز در شوک است. هنوز خانوادههایی چشمانتظار بازگشت مفقوداناند، هنوز صاحب دستی که پیدا شده، معلوم نیست و هنوز جای خالی جوانانی که برای نان به دریا میرفتند، در خانههای کوچک فرسوده ساحلیشان پر نشده است. در شهری که زندگی و روزی مردم با دریا و ماهیهایش معنا داشت، تورهای این جوانهای صیاد هرگز به آب نرسید و حتی شاید تور عبدالغنی هم با شدت جراحاتی که داشته است، دیگر آنطور که باید به دریا نرسد.
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور


راهیابی تیم های فوتبال انگلیس و آرژانتین به مرحله نیمه نهایی جام جهانی فوتبال با شکست نروژ و سوئیس/ رویترز






حملات موشکی و پهپادی روسیه به پایتخت اوکراین/ خبرگزاری فرانسه




راهبه های کاتولیک در ونزوئلا در آیین تدفین قربانیان زلزله/ رویترز


کودکان در دفتر ترامپ در کاخ سفید/ UPI


آتش سوزی جنگلی در پرتغال/ EPA


مکیدن شهد گل آفتابگردان از سوی زنبورهای عسل/ EPA


فوک یک تنی در خیابان های تاسمانی استرالیا/ آسوشیتدپرس


جشنواره بالن در استرالیا/ گاردین




تیم فوتبال اسپانیا با شکست بلژیک راهی مرحله نیمه نهایی جام جهانی فوتبال شد./ رویترز




جشنواره سالانه گاوبازی "سان فرمین" در شهر پامپلونا در شمال اسپانیا/ رویترز




مراسم تشییع پیکر رهبر شهید ایران در شهر مشهد/ رویترز


بارش باران سیل آسا در پایتخت چین/ رویترز


12 کشته و 23 زخمی در آتش سوزی جنگلی و مرتعی در جنوب شرق اسپانیا/ رویترز


استقبال مردمی از تیم ملی فوتبال مصر پس از بازگشت از رقابت های جام جهانی در فرودگاه/ رویترز


چادرهای اسکان زلزله زدگان ونزوئلا/ گتی ایمجز


گردشگران در اوج فصل سفرهای تابستانی از دریاچه گل در سیچوان چین بازدید میکنند./ گتی ایمجز


یک باغ گل در قونیه ترکیه/ گتی ایمجز


مسابقات دوچرخه سواری توردوفرانس در فرانسه/ خبرگزاری فرانسه


پر کردن ظرف آب در اردوگاه آوارگان در نوار غزه/ خبرگزاری فرانسه


مسابقات تنیس جام ویمبلدون در انگلیس/ خبرگزاری فرانسه


برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور




سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - بهاءالدین مرشدی: در سالهای پایانی دهه هشتاد شمسی کتابی منتشر شد با ترجمه بابک شهاب باعنوان «تاریخچه موسیقی راک»، این کتاب در آن سالها، از معدود کتابهایی بود که درباره سبکهای موسیقی به فارسی ترجمه شد، کتاب را در همان سالها خوانده بودم، اما نام بابک شهاب با انتشار ترجمههای بعدی، بیشازپیش با ادبیات روسیه پیوند خورد و به یکی از مترجمانی تبدیل شد که شاهکارهای این ادبیات را از زبان روسی به فارسی برمیگرداند. به بهانه انتشار رمان «رودین» نوشته ایوان تورگِنِف در نشر دیدآور با او گفتوگو کردم.
ادبیات روسیه اینروزها طرفدار زیاد دارد، نگاهی به فهرست پرفروشهای بازار کتاب کافی است تا نام نویسندگان روس را در صدر آن ببینیم، این علاقه برای من جالب است، جای سوال دارد، از کسی که ادبیات روسیه را میشناسد و کتابهای بسیاری از این زبان به فارسی برگردانده شنیدن دلیل این اقبال، قابل توجه است.
چرا خواننده ایرانی با ادبیات کلاسیک روسیه ارتباط برقرار میکند؟ این مسئله چه ریشهای دارد؟
اینکه خواننده ایرانی با ادبیات روسیه ارتباط برقرار کرده، به نظرم کاملاً طبیعی است. ادبیات کلاسیک روسیه - که کار تخصصی من هم هست - به اصول بنیادین بشر میپردازد. اصولی مثل عشق، زیبایی، صمیمیت، جنگ، مرگ، تولد. تولد همیشه یک واقعه مبارک بوده و مرگ همیشه بد. بشر از زمان باستان تا امروز همیشه فکر میکرده که چه کند عمرش درازتر شود، چگونه بر مرگ غلبه کند، چگونه جنگی اتفاق نیفتد. جنگ همیشه باعث خونریزی، از دست رفتن پسران و شوهران و داغدار شدن مادران و خواهران شده است. دوستی و صمیمیت همیشه خوب بوده، خندیدن خوب و غصه بد بوده است. اینها ارزشهای بنیادین بشر هستند و درواقع همان خیر و شر و زیبایی و زشتی را تشکیل میدهند.
به همین خاطر، نه فقط در ایران، به نظرم هرجا که این ارزشها شناخته شده باشند، مردم ادبیات کلاسیک روسیه را دوست خواهند داشت و با آن ارتباط برقرار میکنند.
ادبیات کلاسیک روسیه چه ویژگیهایی دارد که آن را از دیگر سنتهای ادبی متمایز میکند؟ این ویژگیها چگونه بر مخاطب اثر میگذارند؟
ادبیات روسیه بسیار پندآمیز و پندآموز است، عرفانی است، دینی است و روانشناختی است. این خصوصیات را در ادبیات کشورهای دیگر شاید کمتر ببینیم. ممکن است احساس کنیم ادبیاتشان مادیتر است و آن عمق و ژرفای ادبیات روسیه را ندارد، آنقدر دینی و عرفانی نیست.
برخی دوستان که علاقهمند نیستند، میگویند نمیتوانیم با ادبیات روسی ارتباط برقرار کنیم و نمیدانیم چرا، ولی احساس میکنیم برای ما مناسب نیست. شاید علتش همین باشد که ادبیات روسی همیشه دارد چیزی را به شما یاد میدهد؛ انگار میگوید این راه خوب است، این راه بد است. گاهی انتخاب را هم برایتان نمیگذارد و نشان میدهد که دشمنی چه نتایج بدی دارد و دوستی چه نتایج خوبی. شاید این پندآموز بودن و پندآمیز بودن ادبیات به مذاق کسی خوش نیاید، یا عرفانی بودن و پیوندهای محکم با دین و خداشناسی و اسطورهها را هر کسی نپسندد.
اما در کل، ادبیاتی که بسیار به دل مینشیند و بسیار احساساتی است، با عواطف انسان ارتباط مستقیم پیدا میکند و اولین اثرش را روی احساسات میگذارد. تصور من از ادبیات روسیه این است که قلب ما را مانند یک مزرعه آماده میکند. ادبیات روسیه با ابزاری به نام احساس و عواطف، این زمین را شخم میزند و نرم میکند. نه فقط روسیه، هنر اصلاً کارش همین است، اما در ادبیات روسیه این موضوع پررنگتر است. دل را آماده میکند برای کاشته شدن آن دانه، یعنی پیام اثر، آن مفهوم و ارزشی که قرار است به من ارائه شود و در دلم کاشته شود و به درختی بدل گردد. نویسندگان و هنرمندان روس در این زمینه بسیار ماهرند.
اخلاقگرایی در ادبیات روسیه از کجا ریشه میگیرد؟ آیا این ویژگی را باید حاصل اندیشه تولستوی دانست یا بخشی از سنت ادبی و فرهنگی روسیه است؟
تولستوی خودش ساخته و پرداخته جامعه روسیه است. او برخی صفات و خصوصیات را برجسته کرد، اما آفریننده این ویژگیها نبود؛ خودش برآیندی از این فرایند بود. ما میدانیم که در روسیه حتی «تولستوییسم» به عنوان یک کیش و باور شکل گرفت و پیروانی پیدا کرد، اما نمیتوانیم بگوییم تولستوی آفریننده این تفکر بود؛ او شکل جدیدی به آن بخشید. خود تولستوی هم همیشه در یک مسیر حرکت نکرد.
نویسندههای روس - دستکم آنهایی که ما میشناسیم و دوست داریم - برخلاف آنچه ممکن است به نظر برسد، آدمهای خیلی اخلاقگرایی نبودند. چخوف، داستایفسکی، تورگِنِف ، تولستوی... هیچکدام پاک و منزه نبودند. فرشتگان خداوند نبودند؛ اتفاقاً خطاکار بودند، قمارباز بودند، زنباره بودند. اما به نظر من این گناهها را باید بر آنها بخشید. چون یکی باید این کارها را میکرد تا به من انسان ساده راه را یاد بدهد. میگفت: «ببین من این راه را رفتم، اینطور بود. تو اگر میخواهی برو، اگر نمیخواهی نرو، ولی پایانش این است.» آنها آمدند و برای من توصیف کردند که گناه چیست، چگونه میتواند باشد و چه اتفاقی برایم میافتد اگر آن را تکرار کنم.
این آدمها باید زندگی را تجربه میکردند. کسی که در خانه بنشیند و خود را محصور کند، نمیتواند تولستوی شود. تولستوی باید قمار میکرد، باید تجربه میکرد، سفر میکرد، دوستان زیادی داشت، بحث میکرد و آدمها را میشناخت. خودش لباس رعیت میپوشید و در شهر قدم میزد، با مردم صحبت میکرد و کسی نمیفهمید که او تولستوی است. حتی یکبار که میخواستند نمایشنامهاش را در تئاتر اجرا کنند، با لباس ساده رفت و کسی او را نشناخت. تا اینکه بعداً فهمیدند این تولستوی، نمایشنامهنویس، آنجاست. تولستوی باید اینها را تجربه میکرد تا بتواند «جنگ و صلح» را بیافریند. بدون تجربه ممکن نیست.
پس بیایید نویسندگان روس را ببخشیم و این را لازمه کارشان بدانیم. ما که کاری از دستمان برنمیآید؛ خدا میبخشدشان.


رمان «رودین» چه جایگاهی در کارنامه تورگِنِف و تاریخ ادبیات روسیه دارد؟ شخصیت رودین چگونه و در چه بستر تاریخی شکل گرفت؟
«رودین» نخستین رمان تورگِنِف است. پیش از آن، تورگنیف داستانهای کوتاه مینوشت. این رمان، مدخلی بود برای ورود او به دنیای رمان، و رمان بسیار زیبایی از کار درآمد و استقبال زیادی هم شد.
چرا این رمان نوشته شد؟ در سال 1825، واقعه مهمی در روسیه رخ داد: شورش دسامبریستها توسط نیکلای اول سرکوب شد و خفقان سیاسی و ایدئولوژیک سنگینی در روسیه حاکم گشت. کسی نمیتوانست نظر خود را بیان کند. روشنفکران روس، انسانهای آگاه و تحصیلکردهای بودند که زبان فرانسه میدانستند، اساطیر روم و یونان را میشناختند، با اندیشمندان آلمان آشنا بودند، اما به خاطر استبداد تزاری نمیتوانستند کاری انجام دهند. آنها میدانستند کشور باید متحول شود، میدانستند جای دیگری آسمانش آبیتر و علفش سبزتر است، اما در انحصار تزار گرفتار شده بودند. اینجاست که «آدم زیادی» پدید میآید.
«آدم زیادی» که در ادبیات روسیه مطرح میشود، در شخصیت رودین چگونه نمود پیدا میکند؟
تورگِنِف نخستین بار این اصطلاح را در داستان «یادداشتهای یک آدم زیادی» رایج کرد. آدم زیادی مثل اسب پنجم در درشکه است؛ درشکه چهار اسب دارد و اسب پنجم اضافی است، هم خودش اذیت میشود و هم دیگران را اذیت میکند، اما باید بسته باشد و حضور داشته باشد.
رودین هم همان آدم زیادی است؛ بسیار میداند، سخنور خوبی است، با علم و اندیشه روز آشناست، اما نمیتواند کاری بکند. هر کاری شروع میکند شکست میخورد و بزرگترین شکستش در ساحت عشق است؛ میبیند نمیتواند مسئولیتپذیر باشد، نمیتواند ازدواج کند و زندگی تشکیل دهد. حتی خودش هم نمیداند عاشق هست یا نه، و به صداقت احساسش شک دارد.
ما این آرکیتایپ یا کهنالگوی «آدم زیادی» را در کارهای دیگر هم میبینیم: در «یوگنی یگین» پوشکین، در «قهرمان عصر ما» لرمانتف، و اینجا در «رودین» تجلی یافته است.
البته جنگ کریمه هم اتفاق افتاد؛ جنگی که روسیه در آن شرکت کرد و شکست سختی خورد. پس از آن بود که روشنفکران به این فکر افتادند که جامعه نیاز به اصلاحات دارد و این جنگ هم باعث پدید آمدن رمانها و داستانهایی شد که یکی از آنها همین «رودین» است.
امروز «رودین» و خود تورگِنِف چه جایگاهی در ادبیات روسیه و جهان دارند؟ از نگاه شما راز ماندگاری آثار کلاسیک چیست؟
تورگِنِف خودش یکی از بزرگترین و شناختهشدهترین نویسندگان روس است و جایگاهی اشغال کرده که هیچ نویسنده دیگری نتوانسته آن را پر کند. شاید قدرت کلاسیکها در این باشد که سه پایه اصلی را کنار هم دارند: پیام، تخیل و زیبایی. یک اثر هنری کامل وقتی ایجاد میشود که این سه پایه کنار هم باشند. اما در بخشی از هنر معاصر، زیبایی را کنار زدهایم. مثلاً چند سطل پر از شن روی هم میگذاریم و منتظر میشویم بریزند و میگوییم این یک پرفورمنس با پیام است. تخیل چندانی در آن نمیبینم و فقط پیام میماند.
گاهی فکر میکنم که مثلاً کسی میآید سبزی و گوجه و خیار میفروشد و داد میزند. این کار برای من پیام دارد و شاید حتی شادم کند، اما آیا این پیام، هنر است؟ آیا میتوان اسم این را هنر گذاشت؟ صرفاً پیامرسانی کافی نیست.


برای فهم آثار تورگِنِف ، از جمله شخصیتهایی مانند پیگاسوف، آشنایی با چه زمینههای تاریخی و فکری لازم است؟
پیگاسوف آدمی است که همیشه سرخورده و مأیوس است. او در عشق شکست خورده، در هر کاری شکست خورده و به جامعه بدبین شده. این چراها مرا درگیر مسائل عمیقی میکند. وقتی میخواهم درباره تورگِنِف صحبت کنم، کار سادهای نیست. باید با اندیشه آلمان آشنا باشم، با آنارشیسم آشنا باشم، با تاریخ روسیه آشنا باشم، با معاصران تورگنیف آشنا باشم و مثلاً چرنیشفسکی را بشناسم. پس صحبت درباره اینها زمان میخواهد.
ما امروز چقدر ادبیات روسیه را میشناسیم و برای شناخت عمیقتر آن چه باید کرد؟
من زمانی میتوانم بگویم تورگِنِف را میشناسم یا تولستوی را میشناسم که بتوانم کل آثارشان را در یک جمله خلاصه کنم. اگر نتوانم، یعنی شناخت کامل ندارم. این وقتی ممکن است که از بیستسالگی روی آنها کار کنم و در پنجاهپنجسالگی یا شصتسالگی به آن جمله برسم.
آیا من باید این کار را انجام دهم؟ خیر. یک انجمن باید باشد، یک گروه، با حمایت مالی و رفتوآمد با ادیبان روسیه، بازدید از خانهموزههای تورگِنِف و پوشکین، خواندن کتابها به زبان اصلی (نیازی نیست حتماً به روسی باشد؛ ترجمه کافی است). پس گستره وسیعی باز میشود و همکاری بین افراد مختلف باید اتفاق بیفتد تا بعد از ده، بیست، بیستوپنج سال بگویند ما تورگنف را میشناسیم. من بهتنهایی نمیتوانم نظر بدهم. شاید کسی بتواند و من خوشحال میشوم پای صحبتش بنشینم و یاد بگیرم.
هر کدام از این نویسندگان – تورگِنِف ، پوشکین، لرمانتف – دریایی هستند و بررسیشان نیاز به عشق دارد: عشق به زبان روسی، به ادبیات روسی، به فرهنگ روسی، عشق به ایران، عشق به زبان فارسی، عشق به خواننده ایرانی. و خلوص نیت میخواهد که بدون تأمین منافع شخصی، آنچه را که هست بازتاب بدهم و به خواننده بشناسانم.
پس من فقط از دید خودم و از دایره محدود شناختم میتوانم درباره تورگِنِف صحبت کنم. این که چه اثری بر ادبیات جهان گذاشته، گفتنش کار من نیست. میدانم اثر گذاشته، اما باید گروهی از دوستان، ادبا و منتقدان حضور داشته باشند و هرکس از دید خودش صحبت کند تا تصویر کاملتری شکل بگیرد.
زبان «رودین» لحنی شاعرانه و فخیم دارد. انتقال این ویژگیها در ترجمه چه چالشها و چه لذتهایی برای شما داشت؟
برای من دشوار نبود؛ لذتبخش بود. چون من ترجمه شعر را بیشتر دوست دارم و کارم را با ترجمه شعر شروع کردم. اما ناشران ما چندان علاقهای به انتشار ترجمه شعر ندارند و بیشتر به رمان توجه دارند؛ آن هم رمانهایی خاص از نویسندگانی خاص. به همین خاطر مجبور شدم سلیقه خودم را در ترجمه نثر هم اعمال کنم و از زبان شاعرانه استفاده کنم.
این یک سلیقه شخصی و دیدگاه خودم است. من معتقدم هنر باید زیبا باشد. هنری که زیبا نباشد، به نظر من هنر نیست. زیبایی یکی از پایههای اصلی هنر است. پس سعی میکنم کار را به زیبایی انجام دهم و اگر زبان اصلی جاهایی زمخت است، آن را کمی زیباتر جلوه دهم. این مسئولیتی است که خودم میپذیرم.
در «رودین» نشانههای سخنوری از سوی خود رودین و دیگر شخصیتها دیده میشود و سخنوری در کل اثر مشهود است. این فضا برای من ایجاد کرد که از زبان شاعرانه و فخیم استفاده کنم.
الان چه اثری را ترجمه میکنید؟
در حال ترجمه شاهکار دیگری از تورگِنِف هستم: «پدران و پسران». کار ترجمه تمام شده و در مرحله بازخوانی است.
با توجه به اینکه ترجمههای دیگری از این اثر وجود دارد، ضرورت ترجمه مجدد چیست؟
یک علت مهم این است که مخاطبانی که با من در ارتباط هستند اصرار داشتند این کار را از روسی ترجمه کنم. تا جایی که میدانم، ترجمههای قبلی از زبانهای ثالث انجام شده بود و شاید این نخستین ترجمه مستقیم از روسی باشد.
اما در کل، به نظرم هر ده سال یک بار کتابها باید بازترجمه شوند. چون زبان پویاست و تغییر میکند، ما آدمها تغییر میکنیم و دیدمان به هنر تغییر میکند. خوب است مترجمانی که حرف تازهای برای گفتن دارند، این کتابها را ترجمه کنند تا از دید جدید به موضوع نگاه کنیم و شاید دنیایمان زیباتر شود.
فرایند ترجمه برای شما چگونه است؟ هنگام ترجمه چه عادتها، حساسیتها و شیوه کاری خاصی دارید؟
خودم را موقع ترجمه دوست ندارم. بداخلاق و حساس میشوم و صداها ممکن است آزارم بدهند. رفتارم تندتر میشود چون ادبیاتی را ترجمه میکنم که بسیار دشوار و عمیق است. هر کلمه ممکن است بابی به یک اندیشه باز کند و نمیتوانم ساده از کنارش بگذرم.
وقتی چیزی مزاحم من میشود و نمیگذارد ترجمه به درستی انجام شود - چه مزاحمت درونی باشد (مثل حال بد) و چه بیرونی - بسیار آزارم میدهد و ممکن است برخورد تندی داشته باشم تا موانع را بردارم. هیچ چیزی را که جلوی ترجمهام را بگیرد تحمل نمیکنم.
نمیدانم چرا باید ترجمه کنم. نزدیک به سی کتاب ترجمه کردهام؛ کافی است، دیگر. میتوانستم بنشینم و لذت ببرم و گذر عمر را تماشا کنم. اما نمیتوانم. دوست دارم ترجمه کنم و میخواهم ادامه بدهم. حاضر نیستم چیزی جلوی این فرایند را بگیرد. حاضرم از هر چیزی بگذرم تا ترجمه را حفظ کنم. به همین خاطر میگویم موقع ترجمه خودم را دوست ندارم و از خودم خوشم نمیآید؛ آدم تلخی میشوم. اما ترجمه را در هر شرایطی ادامه میدهم. شاید فقط یک روز وقفه بیفتد - به خاطر عزاداری یا حال بد - اما باز ادامه میدهم. نمیگذارم هیچ واقعهای ترجمه را متوقف کند.
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور




بجنورد- ایرنا- طرح ملی غربالگری سلامت زنان سرپرست خانوار در خراسان شمالی به ایستگاه ۳۵ درصد رسیده است؛ مسیری که تاکنون به شناسایی چهار مورد سرطان پستان و آغاز درمان آنان انجامیده، اما موانعی مانند سالمندی، اشتغال و ترس از تشخیص بیماری، سرعت اجرای آن را کاهش داده است.
به گزارش ایرنا، در میان هزاران زن سرپرست خانواری که هر روز بار سنگین تامین معاش، تربیت فرزند و مدیریت زندگی را بر دوش میکشند، سلامت جسمی اغلب آخرین دغدغهای است که به آن فرصت رسیدگی پیدا میکنند.
زنانی که بسیاری از آنها سالها دردهایشان را پشت لبخند یا مشغلههای روزمره پنهان کردهاند و مراجعه به مراکز درمانی را به فردایی نامعلوم موکول کردهاند. اکنون طرح ملی غربالگری سلامت زنان سرپرست خانوار تلاش میکند این فاصله را کمتر کند، اما آمارها نشان میدهد هنوز راهی طولانی تا پوشش کامل این جامعه هدف باقی مانده است.
بر اساس اعلام مدیرکل بهزیستی خراسان شمالی؛ از مجموع سه هزار و ۵۶۴ زن سرپرست خانوار تحت پوشش این نهاد، تاکنون هزار و ۲۱۰ نفر معادل ۳۵ درصد از آغاز اجرای طرح ملی غربالگری سلامت در آبانماه ۱۴۰۴، مورد غربالگری جسمی قرار گرفتهاند و روند اجرای طرح برای سایر افراد همچنان ادامه دارد.
نکته امیدوارکننده این طرح، شناسایی بهموقع چهار زن مبتلا به سرطان پستان است؛ زنانی که اگر این غربالگری انجام نمیشد، شاید بیماری آنها دیرتر تشخیص داده میشد و فرصت طلایی درمان از دست میرفت. اکنون هزینه درمان و داروی این افراد به صورت رایگان توسط بهزیستی تامین میشود؛ موضوعی که اهمیت غربالگری را بیش از پیش نمایان میکند.


۳۵ درصد؛ هنوز ابتدای مسیر
هرچند اجرای این طرح توانسته بخشی از زنان سرپرست خانوار را زیر چتر خدمات سلامت قرار دهد، اما رسیدن به پوشش تنها ۳۵ درصدی این پرسش را مطرح میکند که آیا این میزان پیشرفت کافی است؟
هزار و ۲۱۰ زن سرپرست خانوار خراسان شمالی غربالگری شدند
غربالگری سلامت تنها یک معاینه ساده نیست؛ مجموعهای از بررسی بیماریهای قلبی، عفونی، دهان و دندان، بیماریهای روده و ریه، غدد لنفاوی، سرطانهای شایع زنان و دیگر بیماریهای صعبالعلاج را در بر میگیرد و در صورت مشاهده علائم، فرد برای اقدامات تخصصیتر به مراکز درمانی ارجاع داده میشود.
بر اساس آمارهای بهزیستی خراسان شمالی، اکنون سه هزار و ۵۶۴ زن سرپرست خانوار تحت پوشش این نهاد قرار دارند که از این تعداد، یک هزار و ۲۱۰ نفر تاکنون در طرح ملی غربالگری سلامت جسمی شرکت کردهاند.
حاصل این غربالگریها نیز قابل تامل است؛ بهطوری که چهار زن مبتلا به سرطان پستان در مراحل اولیه شناسایی شده و هماکنون با حمایت بهزیستی، روند درمان آنان بهصورت رایگان در حال انجام است.


ترس، سالمندی و مشغله
اما چرا با وجود رایگان بودن خدمات، هنوز بخش زیادی از زنان در این طرح شرکت نکردهاند؟
پاسخ را باید در واقعیتهای زندگی این زنان جستوجو کرد. بسیاری از آنها پیش از اجرای طرح، غربالگریهای لازم را انجام دادهاند، اما گروهی دیگر به دلایل مختلف از مراجعه خودداری کردهاند.
سن بالا یکی از مهمترین موانع اجرای طرح است؛ بنا بر اعلام بهزیستی، حدود ۹۰۰ زن تحت پوشش این نهاد بیش از ۶۰ سال سن دارند. از سوی دیگر، اشتغال، مسئولیتهای خانوادگی و شاید مهمتر از همه، ترس از شنیدن یک خبر تلخ باعث شده برخی ترجیح دهند اصلا از وضعیت سلامت خود مطلع نشوند.
۹۰۰ زن بالای ۶۰ سال در جمعیت هدف؛ سالمندی به یکی از چالشهای اجرای طرح تبدیل شده است
این در حالی است که متخصصان همواره تاکید میکنند تشخیص زودهنگام بسیاری از بیماریها، بهویژه سرطانها، میتواند شانس درمان را به شکل قابل توجهی افزایش دهد؛ همان اتفاقی که برای چهار زن شناساییشده در این طرح رخ داد.
مدیرکل بهزیستی خراسان شمالی تاکید میکند که کمبود اعتبار، مانعی برای اجرای برنامه نیست. سال گذشته هفت میلیارد ریال اعتبار به این طرح اختصاص یافت و امسال نیز اجرای آن ادامه خواهد داشت. اطلاعرسانی دوباره به زنان باقیمانده در دستور کار قرار گرفته تا پوشش غربالگری افزایش یابد.
در استانی که بیش از ۴۶ هزار خانواده از خدمات حمایتی بهزیستی بهرهمند میشوند، سلامت زنان سرپرست خانوار تنها یک موضوع فردی نیست؛ این زنان ستون خانوادههایی هستند که سلامت و پایداری آنها به سلامت مادر یا سرپرست خانواده گره خورده است.
شاید عدد ۳۵ درصد از یک سو نشاندهنده آغاز حرکتی ارزشمند برای مراقبت از سلامت زنان باشد، اما از سوی دیگر، این آمار یادآور واقعیتی مهم است؛ هنوز بیش از نیمی از زنان سرپرست خانوار استان از این فرصت پیشگیرانه بهرهمند نشدهاند.
اگر قرار است غربالگری، جان انسانها را نجات دهد، موفقیت واقعی زمانی رقم میخورد که هیچ زنی به دلیل ترس، کهولت سن یا گرفتاریهای زندگی، از حق آگاهی نسبت به سلامت خود محروم نماند.
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور




فاطمه ارغوان
حماسهها از همان نخستین زمانی که انسان توانست داستانهای خود را بازگو کند، زاده شدند؛ روایتهایی با محوریت جنگ، قهرمانی و سرنوشت که از تلاش انسان برای معنابخشیدن به جهان پیرامونش حکایت داشتند. بسیاری از این داستانها در دل فرهنگهای کهن متولد شدند و با گذر زمان، نهتنها از بین نرفتند، بلکه به ستونهای اصلی ادبیات جهان نیز تبدیل شدند.
درواقع آنچه ما امروز از آنها با عنوان کتابهای حماسی یاد میکنیم، تنها روایتهایی از نبردها و قهرمانیها نیستند، بلکه داستانهایی هستند که ریشه در باورها، اسطورهها و جهانبینی تمدنهای مختلف دارند. از این رو، بسیاری از این آثار را میتوان ترکیبی از حماسه و اسطوره دانست؛ نوشتههایی که علاوهبر روایت یک داستان پرهیجان، تصویری از فرهنگ و ذهنیت مردمان دوران خود را نیز ارائه میدهند.در ادامه با برخی از بهترین کتاب های حماسی در تاریخ ادبیات جهان آشنا میشویم؛ آثاری که هرکدام بهنوعی نمایندهی یک تمدن، یک فرهنگ و یک سنت روایی هستند و بسیاری از آنها هنوز هم الهامبخش نویسندگان، فیلمسازان و هنرمندان معاصر به شمار میروند.


نویسنده: سیدمحمد دبیر سیاقی
انتشارات: نشر قطره
شاهنامهی فردوسی را بیتردید میتوان یکی از مهمترین و ماندگارترین آثار ادبیات جهان دانست. این اثر که سرایش آن حدود سی سال به طول انجامید، تاریخ اسطورهای و حماسی ایران را از آفرینش جهان تا پایان دوران ساسانیان روایت میکند. شاهنامه علاوهبر ارزش ادبی و زبانی، از منظر فرهنگی نیز اهمیت بسیار زیادی دارد؛ چراکه بخش بزرگی از هویت تاریخی و اسطورهای ایران در دل همین اثر حفظ شده است.
در شاهنامه با شخصیتهایی روبهرو میشویم که هرکدام نماد نوعی از قهرمانی هستند: از رستم، قهرمان بیبدیل داستانهای حماسی گرفته تا سیاوش، سهراب، اسفندیار و بسیاری دیگر. داستانهایی مانند رستم و سهراب، نبرد رستم و اسفندیار یا ماجرای ضحاک و فریدون، نهتنها از مشهورترین روایتهای کتابهای حماسی ایران محسوب میشوند، بلکه در میان آثار ادبی جهان نیز جایگاهی ویژه دارند.
بسیاری از پژوهشگران، شاهنامه را عالیترین نمونه از منظومه حماسی در ادبیات فارسی و حتی یکی از مهمترین آثار حماسی جهان میدانند. دلیل قرارگرفتن شاهنامه در فهرست بهترین کتابهای حماسی نیز دقیقاً همین جامعیت و عظمت آن است؛ اثری که در آن اسطوره، تاریخ، اخلاق و قهرمانی در کنار هم قرار گرفته و تصویری گسترده از جهانبینی ایرانیان باستان ارائه میدهند.


شاهنامه فردوسی به نثر
نویسنده: سید محمد دبیر سیاقی
انتشارات: آوانامه


نویسنده: هومر .
مترجم: سعید نفیسی
انتشارات: انتشارات پر
ایلیاد یکی از قدیمیترین و مشهورترین آثار حماسی در ادبیات یونان باستان است که نگارش آن به شاعر افسانهای یونانی، هومر، نسبت داده میشود. این منظومهی حماسی، داستان بخشی از جنگ تروا را روایت میکند؛ جنگی که میان یونانیان و مردم شهر تروا رخ داد و بعدها به یکی از مشهورترین روایتهای اسطورهای در جهان تبدیل شد.
تمرکز اصلی ایلیاد بر خشم آشیل، بزرگترین جنگجوی یونانی، و پیامدهای آن در میدان نبرد است. در طول داستان، شخصیتهای انسانی در کنار خدایان یونانی ظاهر میشوند و دخالت آنها در سرنوشت قهرمانان، فضای داستان را به شدت اسطورهای میکند. همین حضور پررنگ خدایان، ایلیاد را به اثری تبدیل کرده است که مرز میان حماسه و اسطوره را بهخوبی نشان میدهد.
ایلیاد به دلیل ساختار روایی قدرتمند، شخصیتپردازی عمیق و تصویرسازیهای درخشان از جنگ و قهرمانی، همواره در فهرست حماسههای معروف جهان قرار داشته است. اهمیت این اثر تنها به قدمت آن محدود نمیشود؛ بلکه تأثیری که بر ادبیات غرب گذاشته، آن را به یکی از پایههای اصلی روایتهای حماسی در تاریخ تبدیل کرده است.


نویسنده: هومر .
مترجم: سعید نفیسی
انتشارات: انتشارات پر
ادیسه را میتوان ادامهای معنوی بر ایلیاد دانست، هرچند موضوع آن کاملاً متفاوت است. این اثر نیز به هومر نسبت داده میشود و داستان بازگشت قهرمان یونانی، اودیسئوس، به خانهاش در ایتاکا را روایت میکند؛ سفری که به جای چند هفته، ده سال طول میکشد (اودیسئوس در مجموع ۲۰ سال از ایتاکا دور بود: ۱۰ سال جنگ تروا و ۱۰ سال سرگردانی برای بازگشت).
در طول این سفر، اودیسئوس با موجودات عجیب، خدایان خشمگین و خطرهای فراوان روبهرو میشود؛ از سیکلوپ غولپیکر گرفته تا جادوگرانی مانند سیرسه و موجودات افسانهای مانند سیرنها، همگی فضایی اسطورهای به داستان میبخشند. در کنار این عناصر خارقالعاده، موضوعاتی مانند وفاداری، هوش، فریب و ارادهی انسان برای بازگشت به خانه نیز در مرکز داستان قرار دارند.
این اثر نهتنها یک داستان جذاب ماجراجویانه است، بلکه تصویری از ارزشها و باورهای یونان باستان نیز ارائه میدهد؛ به همین دلیل، ادیسه در کنار ایلیاد همواره بهعنوان یکی از مهمترین و بهترین کتابهای حماسی در ادبیات جهان معرفی میشود.


ادیسه
نویسنده: هومر .
گوینده: فریبا فصیحی
انتشارات: نشر صوتی نیک


نویسنده: ویرژیل .
مترجم: میرجلال الدین کزازی
انتشارات: نشر مرکز
انهاید، اثر شاعر رومی، ویرژیل، یکی از مهمترین حماسههای ادبیات لاتین است. این اثر در قرن اول پیش از میلاد نوشته شد و داستان قهرمانی به نام آنئاس (فرزند ونوس یا همان آفرودیت و پهلوان تروایی، آنخیسس) را روایت میکند؛ شاهزادهای تروایی که پس از سقوط شهر تروا، سفری طولانی را آغاز میکند تا سرزمینی تازه برای مردم خود پیدا کند.
داستان انهاید از بسیاری جهات به آثار هومر شباهت دارد. بخشهایی از آن یادآور ایلیاد و بخشهایی دیگر شبیه ادیسه است. با این حال، ویرژیل در این اثر هدفی فراتر از روایت یک داستان ماجراجویانه را دنبال کرده است؛ او تلاش کرده ریشههای اسطورهای و تاریخی امپراتوری روم را توضیح دهد و نشان دهد که سرنوشت روم از همان ابتدا با مسائل پیچیده و تصمیمهای دشوار گره خورده است.
قرارگرفتن انهاید در فهرست بهترین کتابهای حماسی به دلیل تأثیر گستردهی آن بر ادبیات غرب است. این اثر قرنها به عنوان یکی از متون اصلی آموزش ادبیات در اروپا مورد مطالعه قرار میگرفت و همچنان نیز یکی از مهمترین حماسه های معروف جهان به شمار میرود.


نویسنده: ویلیام باک
مترجم: فرنوش اولاد
انتشارات: نشر چرخ
مهابهارات یکی از بزرگترین آثار حماسی در سنت ادبی هند است و بسیاری از پژوهشگران آن را بزرگترین اثر حماسی جهان از نظر حجم و گستردگی میدانند. این منظومهی عظیم که طی قرنها شکل گرفته است، بیش از صد هزار بیت دارد و داستان رقابت و جنگ میان دو خاندان سلطنتی را روایت میکند.
در دل این داستان، روایتهای فرعی فراوانی وجود دارد که به مسائل اخلاقی، فلسفی و مذهبی میپردازند. یکی از مشهورترین بخشهای این اثر، گفتوگوی فلسفی کریشنا و آرجونا در میدان نبرد است که بعدها به متنی مستقل با عنوان «بهگود گیتا» تبدیل شد.
نکتهی جالبتوجه دربارهی مهابهارات این است که ویلیام باک، مترجم برجسته و سانسکریتدان آمریکایی، یکی از تأثیرگذارترین نسخههای انگلیسی این اثر را ارائه کرده است، تا جاییکه بی.ای. وننوتن در مقدمهی نسخهی سانسکریت مهابهارات مینویسد که بهجز ترجمهی باک، هیچ نسخهی انگلیسی دیگری نتوانسته «ترکیب دین و روحیهی نظامی» موجود در متن اصلی را تا این حد دقیق منتقل کند. ترجمهی او که در سراسر دنیا با تصاویر باشکوه منتشر شده، بهنوعی یک بازآفرینی ادبی از این اثر ارزشمند محسوب میشود.
مهابهارات نهتنها یک اثر ادبی، بلکه بخشی از میراث فرهنگی و مذهبی هند به شمار میرود. حضور خدایان، قهرمانان نیمهخدایی و مفاهیم عمیق فلسفی باعث شده است که این اثر در مرز میان اسطوره، دین و حماسه قرار بگیرد و همین ویژگیها، سبب شدهاند که مهابهارات در تمام فهرستهای موجود از بهترین کتاب های حماسی جایگاهی ویژه داشته باشد.


نویسنده: ن. ک. ساندرز
مترجم: محمداسماعیل فلزی
انتشارات: نشر هیرمند
حماسهی گیلگمش یکی از کهنترین آثار ادبی شناختهشده در تاریخ بشر است که ریشههای آن به تمدنهای باستانی میانرودان بازمیگردد. این اثر که روی لوحهای گِلی به خط میخی نوشته شده بود، داستان یک پادشاه به نام گیلگمش را روایت میکند؛ پادشاهی قدرتمند که در جستوجوی معنای زندگی و راز جاودانگی است.
در آغاز داستان، گیلگمش پادشاهی خودخواه و ستمگر است، اما دوستی او با قهرمانی به نام انکیدو مسیر زندگیاش را تغییر میدهد. پس از مرگ انکیدو، گیلگمش سفری طولانی را آغاز میکند تا راهی برای غلبه بر مرگ بیابد؛ جستوجویی که در نهایت او را به درکی عمیقتر از زندگی و سرنوشت انسان میرساند.
اهمیت گیلگمش تنها در قدمت آن نیست؛ بلکه در مضامینی است که مطرح میکند: مرگ، دوستی، قدرت و تلاش انسان برای یافتن معنا در جهانی ناپایدار. همین مضامین جهانی باعث شدهاند که حماسهی گیلگمش یکی از مهمترین آثار در میان حماسه های معروف جهان محسوب شود.


نویسنده: اوید .
مترجم: میرجلال الدین کزازی
انتشارات: انتشارات معین
کتاب افسانههای دگردیسی، اثر شاعر رومی، اوید، مجموعهای از روایتهای اسطورهای است که در قالب شعری بلند گردآوری شدهاند. اووید در این اثر بیش از دویست داستان اسطورهای را به هم پیوند داده و روایتی گسترده از اساطیر یونان و روم ارائه داده است.
این اشعار حماسی که با خلق جهان آغاز شده و با مرگ جولیوس سزار به پایان میرسد، دربردارندهی داستانهایی چون حکایت جیسون و آرگونوتها، اورفئوس و اوریدیس، جنگ تروآ، اکو و نارسیس، ددالوس و ایکاروس و هرکول بوده و موضوع اصلی آن، همانطور که از نامش پیدا است، دگرگونی یا تبدیلشدن شخصیتها از شکلی به شکل دیگر است؛ از انسان به حیوان، گیاه یا حتی ستاره.
با اینکه افسانههای دگردیسی به شکل سنتی یک حماسهی واحد مانند ایلیاد یا ادیسه نیست، اما ساختار منظوم و روایتهای اسطورهای آن باعث شده است که در بسیاری از فهرستهای ادبی در کنار آثار حماسی قرار بگیرد. در واقع، اهمیت این کتاب در تأثیر گستردهای است که بر ادبیات و هنر اروپا گذاشته است. بسیاری از نقاشان، شاعران و نمایشنامهنویسان قرنهای بعد، از داستانهای این کتاب الهام گرفتهاند. به همین دلیل، این اثر نیز در میان مهمترین آثار مرتبط با اسطوره و حماسه در جهان قرار میگیرد.


نویسنده: جی. آر. آر. تالکین
مترجم: رضا علیزاده
انتشارات: انتشارات روزنه
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور