خرید بک لینک

درباره سایت

fببب

آخرین مطالب

امکانات وب

*

رویای من بی تو تمامی یک سراب است

تلخند من در پشت لبخند و نقاب است

شبهای من در خواب شیرین شبانه

تنها پر از کابوس و پر از اضطراب است

مجنون شدم اواره در صحرا ؛ و دیدم

لیلا ؛ ولی گفتند لیلایت سراب است

من خواستم از عشق تو بنویسم اما

دیدم که عمرم نیست کافی ؛ صد کتاب است

هر بیت شعرم را فرسادم برایت

افسوس تا اکنون تمامی بی جواب است

درگیر مژگان و کمان ابروانت

هستم ؛ ولی چشمان تو فصل الخطاب است

وقتی تو هستی شب ندارد روزهایم

هم روز روشن هست و هم شب افتاب است

فکر تو یوسف میکند دیوانه من را

مثل زلیخا حال و روز من خراب است

***

تو را جدا کنم از بوستان به صد وسواس

به ذکر یا رب و بسم الله و به صد احساس

و ان یکاد بخوانم که باغ روی تو

بدور باشد از ان چشم شور والخناس

حریر را بکنم دست کش که دستانت

مثال برگ بود نرم و بیش از ان حساس

مثال کربن خالص دل تو چون سنگ است

تراش میدهم ان را مثال یک الماس

خدا اگر که بخواهد قمار خواهم کرد

که جفت شش بزنم با خیال رویت تاس

بیا وگرنه نخواهد گذشت روزی چند

که بر مزار من ایی به قصد یک اخلاص

***

نه سر مراست نه بی تو مراست سامانی

نه راه پیش و نه پس مانده نه بیابانی

رمق ندارم و بی تو قدم زدن تلخ است

علی الخصوص زمانی که هست بارانی

مثال شب شده تیره سپیدی روزم

نیامدی تو نتابید ماه تابانی

گرفته بغز گلویم ، نشسته بر سینه

بقدر فکرو خیالت غم فراوانی

گشوده زخم دلم ؛ اشکار گردیده است

غمی که بود به پهنای سینه پنهانی

تقاص درد زلیخا کسی نمیگیرد

چرا زیوسف دلبر ستیز کنعانی

***

از شهد لبت جام می ام پر زشراب است

مجنونم و از عشق تو احوال ؛ خراب است

اتش زده بر سینه غم دوری ات ؛ از ان

هم دل شده پر اتش و هم سینه کباب است

صد طرح زدم تا که به هر حیله و دامی

صیدت کنم اما همه اش نقش براب است

عشق تو اگر هست دوای دل رنجور

وصل تو ولی دورو پر از رنج و عذاب است

باغی که نمایان بود از پنجره ی عشق

تصویر قشنگی است که ایهام سراب است

چشم تو که باشد حجرالاسود معروف

بر کعبه ی سیما ؛ که نهان پشت حجاب است

بوس از لب تو مزه ی پیتزاست که مخلوط

با شهد لبت هم که سس تند کچاب است

وقتی غزل از تو بنویسم همه گویند

اویز چرا از لب تو اینهمه اب است

***

بر حال من تمام جهان گریه میکنند

پیران و نوجوان و جوان گریه میکنند

هر انچه در زمین بجنبد و یا خزد

هست اشکارو یا که نهان گریه میکنند

خواجوی و حافظ و سعدی و انوری

مانند شاعر همدان گریه میکنند

پشت سرم اگر که ببینند در سفر

هرکس کنار یک چمدان ؛ گریه میکنند

کافیست بعد رفتن من شعر یا غزل

بنویسند از فلان و فلان ؛ گریه میکنند

***

دردیست مگر وصل تو درمان کند ان را

در بغض گلو ریخته پنهان کند ان را

من منتظرم تا که زلیخا زدر اید

هر ماه رخی دید به زندان کند ان را

هر یوسف عصمت زده ای را کندش رام

از کرده ی انگونه پشیمان کند ان را

ان شانه که زد بر سر زلف تو رقیبم

امید ؛ یکی باد پریشان کند ان را

هرکس که براشفت خیال من عاشق

باشد که خدا بی سرو سامان کند ان را

من یوسفم و خسته از این عصمت و ایکاش

در گیر یکی یوسف کنعان کند ان را

***

خونم بگردن تو و تقصیر روی تو

افتاده ام به دام سر زلف و موی تو

در گیر جنگ و نزاعم تمام وقت

با هرکه رد شود از سمت کوی تو

فصل بهار بو بکشم عطر بوستان

شاید گلی بدهد عطر و بوی تو

پهن است جانمازم در سجده ام مدام

بر قبله ی دوچشم و نمازم بسوی تو

من مست شهد لبانت شدم بریز

تا سیر و سیر شوم از سبوی تو

***

ماه من ؛ ای روشنی روی تو

کرده طلایی سر گیسوی تو

تیر زند ارش دستان از ان

قوس کمان سر ابروی تو

مزرعه ی گندم خرداد ماه

قصه ی یاد اوری موی تو

مست کند بلبل هر باغ را

رنگ گل دامنت و بوی تو

درس دهد جمله ی جادوگران

چشم پر از حقه و جادوی تو

سر شکند هرکه گذر میکند

بی خبر از کوچه و از کوی تو

دست کشد رستم و گیرد توان

این همه از قدرت بازوی تو

پهن کنم روبه تو سجاده را

سجده کنم من صنما، سوی تو

***

دردی است عشق توامید من به درمان نیست

رسوایی است و دگر بر کسی که پنهان نیست

مرغ شکسته پرم در هوای عشق

دیگر رمق برای رفتن بر اشیان نیست

بانگ رحیل میرسد از کوچه ها بگوش

اما دلی برای رفتن با کاروان نیست

ماهی است در زمین که دهد عطر نوبهار

گشتم ، نگرد ؛ در دل هیچ اسمان نیست

سرکش تر از خیال تو پیدا نمی کنم

وحشیست عشق تو رام عنان نیست

اه ای خدا به درازا اگر کشد

گفتی خودت که فرصت و وقت و زمان ؛ نیست

***

دردیست غم دوری و درمان دور است

این جبر زمان است که بر ما زور است

بین من و تو فاصله تنها لب بود

این زخم از ان چشم حسود و شور است

ان خم که پرش کردم و میداد شراب

اکنون نشده می ؛ خم پرانگور است

منهم که خمارم زشراب لب تو

یک چاره فقط هست و ان بافور است

در قافیه ها عشق تو واضح نشود

هرچند ردیف است ؛ ولی مستور است

شبهای من حتی تو بیایی به خیال

مهتابی و خوشرنگ و سراسر نور است

من فال زدم ؛ حافظ شیرازی گفت

بنمای صبوری که طرف ؛ مجبور است

***

عاشقی حس قشنگ شادمانم را گرفت

شربت و شیرینی طرف زمانم را گرفت

قصد کردم جیغ تنهایی کشم رو بر خدا

لامروت با دودستش او دهانم را گرفت

شب برایم بود مهتابی زماه چهارده

ایر شد روی قشنگ ؛ ماه تابانم گرفت

با دو دست خود بنای عشق را تا ریختم

پشت درپشت رقیبم اشیانم را گرفت

شربت شهد لب او بود چون اب حیات

خضر من را کشت و اب جاودانم را گرفت

ریگ اموی و درشتی های جیحون بود جور

قدرت جوی پر اب مولیانم را گرفت

بود من را ارج و قربی پیش چشم این و ان

ارج را از چشم این و قرب از انم گرفت

. محمود رضا صدقی

کدخدا عباس :

گذشت زمان وفراز و نشیب روزگار قامت بلندش را خمیده کرده ،اما عزمش را استوار و بر صلابتش افزوده بود . دیگر آن ، چست وچالاکی میانسالی را نداشت هرچند در آوردگاه جدل و محاجه با حریفان ، "اسب فصاحت در میدان رقابت به تاخت می کرد " ، جبه ای بلند برتن داشت و کلاه پوستی مشکی قزاقی به چهره اش ابهت و جبروت خاصی می بخشید و اورا در میان مردان روستا _ که عموما کلاه کرکی دستبافتی بر سر می نهادند _ شاخص و متمایز می ساخت ، به وقت همکلامی با دیگران چشمان نافذ و خوش رنگش را در چشم مخاطب می دوخت تا تردیدی در تاثیر پذیذی و نفوذ کلامش باقی نگذارد ،

چهار طاق منزلش چون کاروانسرایی بی مزد و منت به روی همه گشوده بود ، امنیه ای که پیگیر اعزام اجباری جوانان روستا بود ،سپاهی دانش جوان و خوش لباسی که به دنبال پیدا کردن محلی برای سکونت و شروع کار بود ویا مهمان تازه واردی که از گرد راه رسیده تا شب را در روستا بیتوته کرده وبامدادان به راه خود ادامه دهد ، شاکی و متشاکی که برای حل وفصل مرافعه ی خود کدخدا را به داوری می طلبیدند ، همه و همه بر سر خوان ساده و بی تکلفی که گسترده شده به تناول می نشستند ،

مواجب کدخدا از محل مقرری سرانه و سالانه که در قالب گندم وجو جمع آوری می شد ، تامین می گشت ، اما کفاف گشاده رویی و مهمان نوازی کدخدا عباس را نمی داد و خود مابقی هزینه ها را از محل عایدات شخصی اش جور می کشید ....

موج حماسه و خیزش انقلاب 57 کمتر روستا و ده کوره ای را بی نصیب گذاشته بود ُو روستاییان گرچه دیر تر وباتاخیر اما با شور و هیجان بیشتری خود را در رودخانه خروشان انقلاب غوطه ور نموده بودند . کد خدا عباس سالخورده و به دور از شور و هیجان ، فروپاشی تدریجی نظام ستمشاهی را نظاره می کرد ...

چند ماهی از پیروزی انقلاب گذشته و هیجان وحماسه به ثمر نشسته، خبر ورود حاکم شرع وانقلابی و ضد فئودال اعزامی از تهران ، با عزمی جزم برای اجرای بند جیم و بند دال ، برای تقسیم اراضی بزرگ مالکان و قلع و قمع خوانین به روستا ، هیجانات جوانان نو انقلابی را شعله ور تر ساخته است ، آنانکه یوغ بد نامی خانی و فئودالی را یدک می کشیدند ، ماستها را کیسه کرده و شبانه روستا را ترک نمودند ،تنی چند که بزعم خود بیگناه بوده و خطائی مرتکب نشده تا تر س از عقوبت داشته باشند ، در روستا مانده و گرفتار می شوند ، غافل از آنکه در این وانفسای روز محشر ، به رسم مالوف و آن حکایت معروف روبه طناز و گریز پا ، اول می کِشند و بعدا می شمرند !...

القصه ، معتمدین و سالخوردگان روستا برای نجات مغضوبین گرفتار شده ،دست به دامان کدخدا عباس می شوند تا مگر به مدد تجربه و به اعتبار سر و ریش سپید زال گونه اش به دیدار آشیخ انقلابی رفته و وساطت و پادر میانی کند تا شاید از کیفر و عقوبت متهمان موصوف به خان و فئودال در گذرد و یا حداقل از اجرای حکم شلاق صادره منصرف گردد ....

کدخدا عباس دست از پا درازتر ، سرافکنده و خجل و متفکر و مبهوت باز می گردد ، معتمدین روستا به منزلش رفته تا شرح ماوقع را مستقیما از زبان خودش بشنوند . کد خدا عباس بر آشفته و دلشکسته در حالیکه دست بر پشت دست می مالید ، با حسرت و آه همراه با تلخ خندی معنی دار می گوید :تیف تیف تیف ، حَیف رفت ، ای دینی که آشیخ وخد خدش اَورده و حرفهائی که مزنه ،اگه راست بشه ! چمدنوم والله ! پس ما به دین گبرا بیه م و حالیمه نبیه ! اگه راست بشه ، دلم غلبه مکئوه به او شصت سال ریزه نماز که بخوندئم ، او شیدی و گیسنگی که بکشیئم همه اش وپری ! ایجر که امرئز بدیم و بشنوفتم همه اش پرو پیت رفت ، باد هوارفت . مگه هئچ اجر ومزد اخرتیم ندره !

( تف تف تف ، حیف شد ، این دینی که آشیخ با خودش آورده و صحبتهایی که میکنه ، اگه درست باشه ، دلم خیلی می سوزه به اون شصت سال روزه و نمازی که خوندیم و اون تشنگی و گشنگی که کشیدیم همه اش پرید ! اینجور که امروز دیدم و شنیدم همه اش پر پر شد و به هوارفت ، میگه هیچ پاداش و ثواب اخروی هم نداره !)

معتمدین که هاج وواج به سخنان کدخدا گوش می دادند ، اینک اورا در حال و هوای دیگری می دیدند ، از او قلمبه های زیادی شنیده بودند ، اما لو لعب (1) گفتن بندرت ! ،

کدخدا که متوجه بهت وحیرت حاظران می شود ، لولعب گوئی را ادامه می دهد : ریزه و نماز به کُنار ! مترسوم ، ایجر که امرئز حالیم رفت ، به رئزمحشروم ،نعوذ بالله ،قربونش برم ایمام حسینوم ، وخد شمر و عمر سعد اَشتی کنه و بگه ای دعوا و مرافعه ی طیفه گی خدمه بیه ، وبه غِریبه ها ربطی ندره ! او وخت ای 60 سال حسین حسین کردنا و زنجیر به پیشت و پهلی پره کردنا و به سرو کله بکئویستنامر کجا بورئم و سر کی میننت کنئم !

( روزه ونماز به یک طرف ، می ترسم اینطور که امروز فهمیدم ، روز محشر هم ، پناه برخدا ،قربونش برم امام حسین با شمر وعمر سعد آشتی کنه و بگه ، این اختلافات و نزاع طایفه ا ی خودمان بوده و به

دیگران ربطی نداره ، اون وقت این شصت سال حسین حسین کردن و زنجیر به پشت و پهلو زدن و بر سر و کله کوبیدنها رو کجا ببریم و بر سر کی منت بگذاریم !)

(1) لو لعب : برگرفته از لهو و لعب عربی ، در گویش طبری به معنی چرند و پرند گفتن ،دشنام ، کنایه توام باشبهه کفر گوئی ... پایان

محمود رضا صدقی

برچسب: نویسنده: امیر حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 8:31

صفحه بندی