
چه بسیار مردانی در شهر ودیارما باهمین وسیله هزینه زندگی خانواده وکس وکارشان را تامین می کردند.
عمو یارمحمد، شُکر اَکُو( به معنی برادر بزرگ) اَسَللا(اسدالله) عبدالله ،اکبر قارداش وابراهیم،اکبرآقا وده ها گاری چی که در راسته ی خیابان بیش قارداش - فلکه کارگر- فلکه شهید تا چهارشنبه بازار وپای توپ تعداد کمی در خیابان آیتالله طالقانی ویکی دونفر هم مقابل فروشگاه فرهنگ(خ. دکتر شریعتی)یا دور می زدند و بعضا درمقابل بعضی مغا زه ها(میدان شهید،فروشگاه فرهنگ، کارخانه موزائیک سازی کوچه شهید کریمی"برنجی"،برخی فروشگاه های نسبتا بزرگ مستقر بوده وپای ثابت مغازه ها محسوب می شدند.
تعدای ازاین گاری ها خاص فروش میوه های فصلی ،نوبرانه ها و حمل آذوقه و مایحتاج مردم بودند که بعضا در کوچه وخیابان به دوره گردی می پرداختند .
خدابیامرز آقا رضا باگرم شدن هوا ورسیدن ((توت )) وآوردن روستایی ها به شهر برسطح گاری پارچه تمیزی می انداخت ومقدار زیادی ((توت )) بر روی سینی مسی بزرگی می ریخت وسینی را برروی پارچه گاری قرار می داد با آهنگ خاص خود داد می زد: عسَّلِّ بی دانه ، عسَّلِّ بی دانه از خیابان بیش قارداش به سمت میدان شهید راهی شده و شروع به جذب مشتری وفروش توت هایش می کرد .
چنانچه خیار برای فروش داشت فریاد بر می آورد سبز قلمی خیار ،کاکُل به سرِخیارقلمی.
مرحوم آقا عبدالله بی غصه که در فصل گرما بستنی های دست سازش را باچه مشقتی بر روی همین گاری آماده وعرضه می کرد بانگ بر می آورد: هِلِّ گلابِ بستنی هِِلّ گلابِ بستنی .
تعدادی ازاین قشر زحمت کش صرفا به حمل اسباب واثاثیّه ، باربری از نقطه ای به نقطه دیگر اشتعال داشتند.
این عزیزان معمولا در طول زمانیکه بیکار ودر انتظار مشتری بودند گاری را در گوشه ای متوقف کرده برروی آن باستراحت و کپ وکوپ با دیگران می پرداخته وچشم انتظار مشتری بودنو.
فضای کف اتاق گاری تا محل قراردادن بار، اتاقک مناسبی بود که بانصب درب دو لت صاحب گاری با قفل زدن به آن وسایل و... خودرا در آن محفظه قرار می داد.آنجا دخمه خوبی هم برای استراحت وحتی چرت زدن گاری چی بود.
یادم نیست تلویزیون درچه سالی به شهر ما شروع به کار کرد، آنروزها خانواده های متموّل که دستشان به جیبشان می رسید اقدام به خرید تلویزیون می کردند تنها وسیله عمومی انتقال این دستگاه همین گاری دستی ها بود.
به خاطر دارم عصر یکی از روزها که متوجه خرید چند دستگاه تلویزیون از فروشگاه فرهنگ و... چند فروشگاه دیگر شدم .شب قلم دفترم را برداشته و نوشتم :
گاری چی ها ،گاری چی ها
خوشحال باشین، خوشحال باشین
تلویزیون اومده به شهرتون
....
...
...
تندتر برو تندتر برو
بچه هام از کارتون عقب نمونن
از ترانه گوگوش عقب نمونن
...
...
روز بعد ادبیات داشتیم (دبیرستان همت) یادش به خیر آقای محبی که تازه فارغ التحصیل شده بود وارد کلاس شد، برپا ،بفرمائید، کلاس را دوری زد( ایشان برای مجموع بچه ها قابل احترام بودند)
خطاب بایشان ،آقا مطلبی نوشته ام اجازه هست بخونم . گاری چی ها رو خوندم وعلت را توضیح دادم سری تکان داد وتشویقم کرد .
آقای علیرضا محمودی مظفر
برچسب:
نویسنده: امیر حسینیپور